ازخواب بیدارم کن و بگو
بیدارم کن و بگو که هنوز دنیا پر از قشنگیه .
بگو که همه این سیاهی ها دروغه و وقتی صبح بشه بازهم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها رو از خواب بیدار می کنه .
بگو هنوز هم خورشید می آد و با دستهای پر از نورش شب سیاه رو می بره .
بگو که هنوز روی گلبرگهای ظریف شقایق ، یه جایی برای شبنم ها هست .
بگو که هنوز میشه توی چشمهای یه غریبه خیره شد و از عشق گفت .
بگو که میشه یه گوشه دنیا یه جایی برای اشکهای دلتنگی پیدا کرد .
بگو که اینهمه دروغ و کینه فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چیز دوباره عوض میشه .همه سیاهی ها دوباره سفید میشه .
بگو که هنوز شاهزاده شهر پریون بااسب سفیدش می آد وعاشق دختر فقیرمیشه واونو با خودش به شهررویا می بره .
بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همدیگه رو دوست دارن و هنوز دستی پیدا میشه که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگیره .
کاش زودتر یکی بیاد و از این کابوس بیدارم کنه .
بیدارم کنه و بگه تمام این پلیدی ها فقط یه خواب بوده .
بگه که هنوز دنیا ، یعنی یه جای قشنگ و امن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن.
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...