میگویم:چتربیاورم؟
شایدباران ببارد!
میگویی:زودبرمیگردیم مگرچقدر راه رفتنمان وقت میگیرد؟
میگویم:بعدازسالهاآمده ای که کمی بمانی..
میخواهم تاجایی که میتوانیم قدم بزنیم،
برویم تمام راههای نرفته را..
حالاکه سکوت شب است
تاصبح به تمام راههایی برویم که سالهاست برآنهاقدم نگذاشته ایم..
می خواهم بدویم،
می گویی باشد؛
میرویم تاخودصبح می دویم تا آنجاکه بمانیم؛
میگویم:چتربیاورم؟شایدباران ببارد!
میگویی:چترنمی خواهد؛
خیال که خیس نمی شود....

خيلي وقته ديگه بارون نزده
رنگ عشق به اين خيابون نزده
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبك تر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توي سينه ي منه
ابر چشمام پر اشكه اي خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بد جوري دلتنگ شده
بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست
كوه غصه از دلم رفتني نيست
حرف عشق تو رو من با كي بگم؟
همه حرفها كه آخه گفتني نيست
خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
عصر پاییز زیر بارون خداحافظ
رفتن تو چشم گریون خداحافظ
باد پاییز تو رو می برد پشت مه
زیر رگبار منه ویرون خداحافظ
حالا مونده اون روز تو تقویمم
زنده اما خاک خورده بی صدام
روزی که عشق با تو می رفت پشت مه
پشت بارون توی شهر سایه ها
سال های با تو بودن رفتن
روز ها رفت ، چیزی نموند از من
بی تو پاییزه همه روز ها
همه برگ ها از نبودت قصه می گن

تا توانی رفع غم از چهره ی غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن . . .
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

زنـــدگی بهانه استـــ
من هوا را به امید
همنفسی
با تو
تنفس می کنم

کدامین چشمه سمی شد؟ که آب از آب میترسد؟…
که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
گرفته دامن شب را غباری آنچنان درهم…
که پلک از چشم،چشم از پلکو پلک از خواب میترسد…؟
کاش دنیا
همان چند لحظه کوتاه
از لبخند تو بود
اما پیوسته!

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...