آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

 تو چه ساده ای و من چه سخت

تو پرنده ای و من درخت

آسمان همیشه مال توست

ابر زیر پای توست

من ولی همیشه گیر کرده ام

تو به موقع میرسی و من

سال هاست دیر کرده ام

 



تاريخ : جمعه 08 اسفند 1393 | 12:52 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

خدايا !

حالم را تكان بده

 

خيلي وقت است ، دلخوشي هايم ته نشين شده اند ...

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 05 اسفند 1393 | 15:24 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

ناگهان شب هنگام در فراسوي نگاهت

نگاهم به نگاهت نظر افتاد

و سكوت مبهم چشمهايت ، چشم هاي اشكبارم را در سياهي شب

همچو امواج دريا ، موج آگين كرد

و دل و دستم ، به لرزه افتاد

قلبم كه تمام وجودم از عشق تو سرشار بود را به طپش انداخت

و تو چه ساده گذر كردي ، دريغ از يك كلامي كه شايد آغاز ديگري بود

و تمام شب را در سياهي به نيمه گذراندم

و چه ساده بود برايت

و چه دشوار بود برايم

 

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 05 اسفند 1393 | 15:18 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

خداوندا ، خستگي و خشم بيزاري درونم را مي بيني؟

خداوندا شكسته شدن روحم را مي بيني؟

به اينها پاسخي بده كه من از تيزترين كاردها هم بيشتر بريده ام.

آري من بريده ام !

 

خداوندا به بريدگي هايم چسب بزن!

 

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 04 اسفند 1393 | 09:03 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

خدايا ، خواهش كه نه ... التماست را ميكنم !

دو راهي هاي زندگيم را بردار ...

 

من همين يك راه ، را هم اشتباه مي روم.

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 04 اسفند 1393 | 08:56 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 

 

برف سفید از حوصله ی ابر سیاه خارج بود

می چرخید

و 

می گردید

و 

زمین همه ی حساب و هندسه اش را بر هم زد

آب شد

رو سیاه شد

و 

بالاتر از سیاهی رنگی نیست

برف سفید نشست...

به عزای خود!

چه بازی های تلخی دارد این چرخ!

 



تاريخ : شنبه 02 اسفند 1393 | 09:20 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

چرا بر شهر ببارد؟

نه خاکی که بوی باران بگیرد

نه سقفی که صدایش را بشنود

نه چشمه ای که بجوشد

نه چشمی که تر شود

نه دلی...

 

که بلرزد.

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 02 اسفند 1393 | 09:13 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

باران

زد

به در و دیوار

...

باز در ها بسته 

پنجره ها دیوار

دیوار ها بلند

...

سفرنامه ی باران

به بلندای آسمان با شکوه 

 

به مساحت زمین غم بار

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 02 اسفند 1393 | 09:09 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

روزهايي كه مي بينمت ، نفسم مي گيرد

و روزهايي كه نيستي ، دلم

اما تو باش ...

تحمل اولي آسان تر است ...

 

 



تاريخ : پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 | 14:13 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

دو صد منزل گفتيم عاشقيم و دگر هر چه باد ا باد

آغاز كرده سفر را به نام او

با كلوله بار ، باور و ايمان ، از ابتدا با دست هاي گره كرده، با يقين در جستجوي آنكه بپوييم راه او

در آرزوي آنكه بخوانيم ، نواي عشق مقصد ، رسيدن تا قله هاي نور در هر نفس ، اميد ،

با هر قدم ، سلام آيين لب ، دعا تنها به شوق رسيدن

نمي رويم ما عاشقان ِ مسير ِ سعادتيم

دلدادگان  ِ همسفران ِ رفيق ِ راه ما ، واژه واژه محبت سروده ايم

هرگز مباد ، شكوه ز خار ِ كنار ِ گل

خرسند از آنكه خارهاي جهان ، گل نموده اند !

با چشم دل ، چه آيه هاي فراوان كه ديده ايم



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1393 | 17:40 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران