
تو چه ساده ای و من چه سخت
تو پرنده ای و من درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر زیر پای توست
من ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع میرسی و من
سال هاست دیر کرده ام

خدايا !
حالم را تكان بده
خيلي وقت است ، دلخوشي هايم ته نشين شده اند ...
ناگهان شب هنگام در فراسوي نگاهت
نگاهم به نگاهت نظر افتاد
و سكوت مبهم چشمهايت ، چشم هاي اشكبارم را در سياهي شب
همچو امواج دريا ، موج آگين كرد
و دل و دستم ، به لرزه افتاد
قلبم كه تمام وجودم از عشق تو سرشار بود را به طپش انداخت
و تو چه ساده گذر كردي ، دريغ از يك كلامي كه شايد آغاز ديگري بود
و تمام شب را در سياهي به نيمه گذراندم
و چه ساده بود برايت
و چه دشوار بود برايم

خداوندا ، خستگي و خشم بيزاري درونم را مي بيني؟
خداوندا شكسته شدن روحم را مي بيني؟
به اينها پاسخي بده كه من از تيزترين كاردها هم بيشتر بريده ام.
آري من بريده ام !
خداوندا به بريدگي هايم چسب بزن!

خدايا ، خواهش كه نه ... التماست را ميكنم !
دو راهي هاي زندگيم را بردار ...
من همين يك راه ، را هم اشتباه مي روم.

برف سفید از حوصله ی ابر سیاه خارج بود
می چرخید
و
می گردید
و
زمین همه ی حساب و هندسه اش را بر هم زد
آب شد
رو سیاه شد
و
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
برف سفید نشست...
به عزای خود!
چه بازی های تلخی دارد این چرخ!

چرا بر شهر ببارد؟
نه خاکی که بوی باران بگیرد
نه سقفی که صدایش را بشنود
نه چشمه ای که بجوشد
نه چشمی که تر شود
نه دلی...
که بلرزد.

باران
زد
به در و دیوار
...
باز در ها بسته
پنجره ها دیوار
دیوار ها بلند
...
سفرنامه ی باران
به بلندای آسمان با شکوه
به مساحت زمین غم بار
روزهايي كه مي بينمت ، نفسم مي گيرد
و روزهايي كه نيستي ، دلم
اما تو باش ...
تحمل اولي آسان تر است ...
دو صد منزل گفتيم عاشقيم و دگر هر چه باد ا باد
آغاز كرده سفر را به نام او
با كلوله بار ، باور و ايمان ، از ابتدا با دست هاي گره كرده، با يقين در جستجوي آنكه بپوييم راه او
در آرزوي آنكه بخوانيم ، نواي عشق مقصد ، رسيدن تا قله هاي نور در هر نفس ، اميد ،
با هر قدم ، سلام آيين لب ، دعا تنها به شوق رسيدن
نمي رويم ما عاشقان ِ مسير ِ سعادتيم
دلدادگان ِ همسفران ِ رفيق ِ راه ما ، واژه واژه محبت سروده ايم
هرگز مباد ، شكوه ز خار ِ كنار ِ گل
خرسند از آنكه خارهاي جهان ، گل نموده اند !
با چشم دل ، چه آيه هاي فراوان كه ديده ايم
ادامه مطلب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...