همه کارهایت را بخشیدم
جز آن تردید آخر هنگام رفتنت
که هنوز مرا به برگشتنت امیدوار نگه داشته
ما بهم نمیرسیم
اما بهترین غریبه ات می مانم
که تو را
همیشه دوست خواهد داشت
باز تنها شدم ، تنها تر از تنها شدم
عقل پاي رفتن كرده
دل تاب آن نداره
عقل گويد آري زود باش
دل گويد همي رام باش
اين عقل و دل روزي همدم و همراز هم بودند
اينك شدند بيگانگان راه هم
ديگر نه عقل مانده
نه اين دل ديوانه
تا بودنم را معنا كند
من همان سرو قد خميده ام
تنه ام ترك خورده و شاخه هايم خشكيده
هماني هستم كه روزي قامتم تا آن سوي آسمان رها شده
كودكان بر شاخه هاي تنومندم ، غرق بازي ، همچون تاب سواري
و عاشقان خسته بر تنه ام ، خاطرات خوش روزگار را به تصوير مي كشيدند
و بزرگان زير سايه ام ، تا پاسي از روز در گوشم نجوا مي كردند
و باغباني پير كه با اشك چشم خويش ، ريشه ام را سيراب مي كرد
اينك ، همگان خسته شده اند ، همچون خسته دلان
و من نيز از دوري همه آنها پير و فرسوده شده ام
ديگر حتي كودكان ، به هم بازي خويش سر نمي زنند
ديگر عاشقان دل خسته ، خاطرات تلخ خويش را برايم به تصوير نمي كشند
ديگر شايد بزرگي نباشد كه در گوشم نجوا كند
و ديگر اشك هاي باغبان پير ، ريشه ام را سيراب نمي كند
و حال تنها تر از تنها شده ام.
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود
چه بیقرار بودی زودتر بروی
از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی …
من سوگوار نبودنت نیستم
من شرمسار این همه تحملم !
گاهی سخت می شود …
دوستش داری و نمی داند
دوستش داری و نمی خواهد
دوستش داری و نمی آید
دوستش داری و سهم تو از بودنش
فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت
دوستش داری و سهم تو
از این همه ، تنهایی است
وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...
وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...
وقتي تمام شهر ديگر دري به روي تو ، خود را نمي گشود
دستان گرم رفيقي نيافتي
آغوش مهر كسي ، عاشقت نشد
با آن دل شكسته ، كسي مهربان نبود
وقتي كه كوبه هاي نكوبيده اي نماند
تنها اگر شدي
برگرد پيش من
من عادتم ، خريدن دل هاي خسته است
من عاشقم ، به آنكه نمي خواهدش كسي
دل مي برم ، از آنكه دلش را شكستنه اند
آغوش من ، بپذيرد تو را به مهر
برخيز ، خسته ي اين روزگار قهر در كوچه اميد
نبش طراوت زيباي عاشقي
در انتهاي آن گذر تنگ بي كسي
آري ، بزن تو زنگ خدا را ، غريب عشق من چشم در رهم كه بيايي...
از خدا پرسيدم:
خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير،
با اعتماد ، زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيم.
سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…
من…تو…ما…کجا ایستاده اییم.
سهم ما چیست؟
نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
.jpg)
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...