گاه گاهي بيا به شب نظر كنيم
و از تداوم خيال و وهم اين سكوت بي كران گذر كنيم
بيا به شب ،
بيا و دل به اين هراس بي نهايتش ببند
بيا ببين ،
چگونه فوج فوج چشمهاي آسمان به وسعت تمام كهكشان براي قطره اشك هاي تو
براي ناله هاي تو ، مويه مي كنند ...؟
سكوت نيمه شب پر از صداي گريه گريه هاست
و شبنم اين طراوت هميشگي رد گريه هاي اين ستارهاست
بيا به شب نگه كنيم
و در تلاطم سكوت لحظه هاي آن سفر كنيم
بيا به شب ،
كه شب پر از صداي آشناست
پر از صداي آشناست
پر از صداي بال هاي خيل آن فرشته هاست
مرا ببين ،
چگونه مست و شور اين سكوت
از تمام شب پرم و در دل سياه و مهربان آن چگونه ضجه مي زنم؟
بيا ببين در اين حرير دل فريب
چگونه از غم دلم پر فرشته سوخت؟
بيا نظاره كن
چگونه قرب اين دقايق غريب
مرا به عرش هاي اين جهان بدوخت؟
مرا كه از سراسر سكون شب پرم
ببين كه در برابر نگاه آسمان
و در دل دقايق كبود مهربان
به صحن آن هميشه جاودان چگونه سجده مي زنم...؟؟؟
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...