چرا دلتنگي شده همراهتون
چرا كوه غصه ها زير پامون
چرا آدما شدن نامهربون
چرا مرهم نميشن برا دلامون
چرا عاشقي شده زما جدا
چرا دوست داشتن ما شده دعا
چرا سرزمين قصه ها شده دور دور
چرا روياي خوش خاطره ها رفته زما
چرا ناله هاي ما به آسمون نمي رسه
چرا بغض اين صدا شده بي صدا
چرا روزي ما شديم يه آشنا
چرا دل به هم سپرديم با نگاه
چرا دستامون شدن تو دست هم
چرا پا به پاي هم رفتيم سفر
چرا دلواپس همديگه شديم
چرا در نبود هم پژمرده ايم
چرا با يه خنده ما شاد شديم
چرا با يه گريه بيمار شديم
حالا چطور شده ، ز ما جدا گشته نگات
نميگي چرا شدي يهو بي وفا
نميگي چرا ديگه يادي زما نميكني
نميگي همپاي كي سفر كنم
نميگي رنگ محبت از ما دور شده چرا
نميگي كه دستامو تو دستاي كي بزارم
نميگي چرا صدام نميكني ديگه
نميگي چرا نبضم نمي زنه
نميگي صداقتت رفته كجا
نميگي چرا شدي بيگانه ز ما
نميگي چرا يهو شديم جدا
خلاصه اينكه ما هم شديم تنها
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...