شايد اگر حالم را مي ديد لحظه اي مكث مي كرد و به عقب بر مي گشت.
نمي دانم مرا نديد و يا اينكه نخواست مرا ببيند.
سخت است اين همه بار غم را با خود ببرم
مني كه هر لحظه و هر ساعت ، لحظه اي از يادش غافل نمي شدم.
حالا چگونه ، براي خود همدم و درد خود مرهم نهم.
اگر خود نيز طاقت آورم ، اين دل شكايت مي كند.
شكايت دل را كجا ببرم.
با وجود اين همه سردي ، باز در بين رهگذران به دنبالش مي گردم.
كار من نيست ، كار دل است.
تو بگو من چه كنم؟؟؟
كاش مي دانستم چگونه با اين درد بسازم و بسوزم.
اما هر چه بيشتر فكر مي كنم ، كه راه چاره سر كنم ، چاره نمي شود كه هيچ ، حتي خيال رفتن از ذهن را هم ندارد!
پيش از اين همه مي گفتند ، قلب ها دريچه ي نيازند.
نيازم نيازش بود ، نيازم را احساس نكرد.
سالها مي گذرد ، من اينك همچو اسيري مي مانم كه حتي با ، باز بودن قفس بال پرواز ندارم.
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...