آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

 



تاريخ : شنبه 05 اردیبهشت 1394 | 09:04 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

آدم‌ها عطرشان را با خودشان مي‌آورند

جا مي‌گذارند و مي‌روند‌‌

آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند

ولي توي خواب‌هايمان مي‌مانند‌

آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند

ولي ديروز را با خود نمي‌برند‌‌

آدم‌ها مي‌آيند خاطره‌هايشان را جا مي‌گذارند و مي‌روند‌‌


آدم‌ها مي‌آيند تمام برگ‌هاي تقويم بهار مي‌شود مي‌روند

و چهار فصل پاييز را با خود نمي‌برند‌‌


آدم‌ها وقتي مي‌آيند موسيقي‌شان را هم با خودشان مي‌آورند

و وقتي مي‌روند با خود نمي‌برند‌‌


آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند

ولي در دلتنگي‌هايمان‌‌ شعرهايمان‌‌

روياي خيس شبانه‌‌مان مي‌مانند‌‌‌ 

جا نگذاريد هر چه مي‌آوريد را با خودتان ببريد‌

به خواب و خاطره‌‌‌ي آدم برنگرديد ....

 

 

 



تاريخ : جمعه 04 اردیبهشت 1394 | 09:27 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

پروانه پشت پیله اش ، حس کرد راهی هست و  رفت !

شاید به راه بسته هم ، باید امیدی بست و رفت !

 

 



تاريخ : چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 | 11:31 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

پرنده ها به حال ما غبطه خواهند خورد ؛

 

روزی که بی بال پرواز کنیم ...

 

 



تاريخ : چهارشنبه 02 اردیبهشت 1394 | 11:22 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394 | 09:26 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

بیا تمامش کنیم....
همه چیز را....
که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن....
نگران نباش....
قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد...
اما فراموشم کن.....
بخند... تو که مقصر نبودی...
من این بازی را شروع کردم... خودم هم تمامش میکنم...
میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است....
بیا به هم نرسیم...!!!!!

 



تاريخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394 | 09:14 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

 

کَـــــر شدم !!!  

چقدر نوشته های اینجا بلند گریه می کنند !

  انگار تقصیر هم ندارند … ! 

 انگار زیاد منتظر ماندند ،

 و شاید حدیث بی قراریست و یا

  عاشقانه هایی که نوشتن ندارد… 

 و من … 

 هنوز رویا می بافم

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394 | 09:07 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

خدايا !

مي شود حال دلم را خوب كني؟

چيز زيادي نمي خواهم

دلم براي يك خنده از ته دل تنگ شده

دلم براي آرامش جان تنگ شده

تا به كي پريشاني

تا به كي چشم انتظاري

خدايا!

مي شود خيال را از ذهن من دور كني؟

ديگر توان خستگي طاقت فرساي روزانه را ندارم

ديگر قدرت آشفتگي بي دليل شبانه را ندارم

مي شود چشم بر هم گذارم و با خيال آسوده شب را سحر كنم؟

مي شود براي فردايم نوري از جنس طلوع بر قلب رنجورم هديه دهي ؟

اگر خواسته من زياد است و آرزوي خيالم محال

اگر مصلحت كار در اين است و صلاح من در آن

پس اي مهربان

يا اميدم را براي هميشه نا اميد كن

يا نا اميديم را اميدوار

نمي دانم چه مقدر ميكني بر اين حال پريشانم

اما هر چه باشد گلايه اي ندارم

 

باز همچون گذشته مي سوزم و با سوختن دل مي سازم.

 



تاريخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 12:13 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(2)

 

 

 

دیشب در جاده های سکوت

در ایستگاه عشق

هر چه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد

و من تنهاتر از همیشه به خانه برگشتم . . .

 

 

 



تاريخ : شنبه 29 فروردین 1394 | 11:41 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 

 

تو که نباشی باران نمی بارد ... ،

 

 

فقط بعضی وقت ها زمین و زمان خیس می شود ...

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 25 فروردین 1394 | 08:36 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران