آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

 من همان سرو قد خميده ام

تنه ام ترك خورده و شاخه هايم خشكيده

هماني هستم كه روزي قامتم تا آن سوي آسمان رها شده

كودكان بر شاخه هاي تنومندم ، غرق بازي ، همچون تاب سواري

و عاشقان خسته بر تنه ام ، خاطرات خوش روزگار را به تصوير مي كشيدند

و بزرگان زير سايه ام ، تا پاسي از روز در گوشم نجوا مي كردند

و باغباني پير كه با اشك چشم خويش ، ريشه ام را سيراب مي كرد

اينك  ، همگان خسته شده اند ، همچون خسته دلان

و من نيز از دوري همه آنها پير و فرسوده شده ام

ديگر حتي كودكان ، به هم بازي خويش سر نمي زنند

ديگر عاشقان دل خسته ، خاطرات تلخ خويش را برايم به تصوير نمي كشند

ديگر شايد بزرگي نباشد كه در گوشم نجوا كند

و ديگر اشك هاي باغبان پير ، ريشه ام را سيراب نمي كند

و حال تنها تر از تنها شده ام.

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 13:08 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود

چه بیقرار بودی زودتر بروی

از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی …

من سوگوار نبودنت نیستم

من شرمسار این همه تحملم !



تاريخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 13:00 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

گاهی سخت می شود …

دوستش داری و نمی داند

دوستش داری و نمی خواهد

دوستش داری و نمی آید

دوستش داری و سهم تو از بودنش

فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت

دوستش داری و سهم تو

از این همه ، تنهایی است

 

 



تاريخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 11:54 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...

وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد...

 

 



تاريخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 11:36 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 وقتي تمام شهر ديگر دري به روي تو ، خود را نمي گشود

دستان گرم رفيقي نيافتي

آغوش مهر كسي ، عاشقت نشد

با آن دل شكسته ، كسي مهربان نبود

وقتي كه كوبه هاي نكوبيده اي نماند

تنها اگر شدي

برگرد پيش من

من عادتم ، خريدن دل هاي خسته است

من عاشقم ، به آنكه نمي خواهدش كسي

دل مي برم ، از آنكه دلش را شكستنه اند

آغوش من ، بپذيرد تو را به مهر

برخيز ، خسته ي اين روزگار قهر در كوچه اميد

نبش طراوت زيباي عاشقي

در انتهاي آن گذر تنگ بي كسي

آري ، بزن تو زنگ خدا را ، غريب عشق من چشم در رهم كه بيايي...

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 10:22 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير،

با اعتماد ، زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.

شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيم.

 

 



تاريخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 10:19 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…

من…تو…ما…کجا ایستاده اییم.

سهم ما چیست؟

نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

 

 



تاريخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 12:45 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 11:02 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

  

خدایـــــا 
اجازه هست ناصبوری کنم؟ 
به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...! 
از فريادهاييكه در گلويم خفه ماند و میماند...! 
از اشك هايي كه شبها تنها بالشتم را خيس ميسازد و تو شاهد آن هستی...! 
و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم...! 
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را در بی پناهیت و در پشت هزاران دروغ پنهان کنی...! 
آرزوی پــــــرواز دارم از سر زمين...!

 

 



تاريخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 10:53 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

 

هيچ باراني نمي بارد ؛ مگر صفا دهد؛ هيچ گلي جوانه نمي زند ؛ مگر هديه شود

هيچ خاطره اي زنده نمي ماند ؛ مگر شيرين باشد ؛ هيچ لبخندي نيست ؛ مگر شادي بياورد

پس :

 

بگذار باران شوق بر زندگيت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد

گلهاي عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به ديگران هديه کني

خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به يادشان بياوري

لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادي را بيفشاني

 

و بهاري بيايد تا بداني ؛ باز هم فرصت بودن هست

 

 



تاريخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 10:32 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران