آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

 گيرم كه يادم را حاشا كني ...

با ديوار بلند خاطراتم چه ميكني ؟!



تاريخ : سه‌شنبه 15 مهر 1393 | 08:27 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 اگرچه از تو دور هستم

اما تو را در قلب خويش حس ميكنم

حتي نزديك تر از آن دو عاشقي كه در آغوش هم هستند.



تاريخ : سه‌شنبه 15 مهر 1393 | 08:21 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز
برای من فصل سردی دلهاست
فصل باریدن اشکها
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی
فصل رقصاندن آتش  در سیاهی و سکوت شب
این روزها هوای دلم هم پاییزیست.



تاريخ : سه‌شنبه 15 مهر 1393 | 08:17 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

در تپش قلب ها آهنگي آشنا به گوشم رسيد خود را به دست امواج سپردم راهي سفري شدم

كه شايد اصلا منتظر را نمي شناختم اي كاش كس ديگري را مي يافتم

اي كاش چشم هاي ديگري مرا به ميهماني مي بردند ناخوداگاه اسير كمند نگاه شدم

 

تپش قلب تو مرا بي هوش ساخت به خوابي عميق فرو رفتم خوابي كه رؤياي آن تو بودي.



تاريخ : سه‌شنبه 15 مهر 1393 | 08:08 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 اين سه نقطه را براي تو گذاشته ام ...

هميشه اينها نشانه ي سانسور نيست

هزار حرف و تصوير و رويا در آن خوابيده

مثل من كه وقتي نگاهت مي كنم

سه نقطه بيشتر نمي بينم:

تو ، من و خدا ...



تاريخ : دوشنبه 14 مهر 1393 | 18:26 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 نه از تنهايي مي ترسم

نه از تنها ماندن

ترسم از تنها بودن در كنار ديگريست.



تاريخ : پنج‌شنبه 10 مهر 1393 | 19:50 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 بعضي وقت ها دلم مي خواد هر چي دارم بدم فقط يه شونه داشته باشم

كه روش گريه كنم!



تاريخ : پنج‌شنبه 10 مهر 1393 | 19:42 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 آن كه دستانش را اينقدر محكم گرفته اي

ديروز عاشق من بود.

دستانت را خسته نكن

محكم يا آرام ؛ فردا تو هم تنهايي!



تاريخ : پنج‌شنبه 10 مهر 1393 | 19:40 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 ميخوام مشتي از خاك بردارم !

شايد اين همان نيمه گمشده من باشد

كه خدا يادش رفته خلقش كند.



تاريخ : پنج‌شنبه 10 مهر 1393 | 19:37 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 سختي تنهايي را وقتي فهميدم كه ديدم

مترسك به كلاغ گفت:

هر چقدر ميخواهي نوكم بزن، ولي تنهايم نزار !!!



تاريخ : پنج‌شنبه 10 مهر 1393 | 19:34 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران