گيرم كه يادم را حاشا كني ...
با ديوار بلند خاطراتم چه ميكني ؟!
اگرچه از تو دور هستم
اما تو را در قلب خويش حس ميكنم
حتي نزديك تر از آن دو عاشقي كه در آغوش هم هستند.
پاییز برای بعضی ها دل انگیز است و برای بعضی ها غم انگیز
برای من فصل سردی دلهاست
فصل باریدن اشکها
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی
فصل رقصاندن آتش در سیاهی و سکوت شب
این روزها هوای دلم هم پاییزیست.
در تپش قلب ها آهنگي آشنا به گوشم رسيد خود را به دست امواج سپردم راهي سفري شدم
كه شايد اصلا منتظر را نمي شناختم اي كاش كس ديگري را مي يافتم
اي كاش چشم هاي ديگري مرا به ميهماني مي بردند ناخوداگاه اسير كمند نگاه شدم
تپش قلب تو مرا بي هوش ساخت به خوابي عميق فرو رفتم خوابي كه رؤياي آن تو بودي.
اين سه نقطه را براي تو گذاشته ام ...
هميشه اينها نشانه ي سانسور نيست
هزار حرف و تصوير و رويا در آن خوابيده
مثل من كه وقتي نگاهت مي كنم
سه نقطه بيشتر نمي بينم:
تو ، من و خدا ...
نه از تنهايي مي ترسم
نه از تنها ماندن
ترسم از تنها بودن در كنار ديگريست.
بعضي وقت ها دلم مي خواد هر چي دارم بدم فقط يه شونه داشته باشم
كه روش گريه كنم!
آن كه دستانش را اينقدر محكم گرفته اي
ديروز عاشق من بود.
دستانت را خسته نكن
محكم يا آرام ؛ فردا تو هم تنهايي!
ميخوام مشتي از خاك بردارم !
شايد اين همان نيمه گمشده من باشد
كه خدا يادش رفته خلقش كند.
سختي تنهايي را وقتي فهميدم كه ديدم
مترسك به كلاغ گفت:
هر چقدر ميخواهي نوكم بزن، ولي تنهايم نزار !!!
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...