خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

زنـــدگی بهانه استـــ
من هوا را به امید
همنفسی
با تو
تنفس می کنم

کدامین چشمه سمی شد؟ که آب از آب میترسد؟…
که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
گرفته دامن شب را غباری آنچنان درهم…
که پلک از چشم،چشم از پلکو پلک از خواب میترسد…؟
کاش دنیا
همان چند لحظه کوتاه
از لبخند تو بود
اما پیوسته!

.jpg)
به حرفهایی که میخواهی بزنی دقت کن ؛
شاید همین حرفها ، دلی را ناخواسته برنجانند...
و
نسبت به حرفهایی که میشنوی بی دقت باش ، شاید از دهانی شنیده باشی
که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده ...


خـــیلی
زیــــــــــــــــــــــــاد
کم
آوردم
.jpg)
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...