روز میلاد من
روز غم و ماتمه
روز دوباره مردن
روز دوباره غمه
به جا گذاشت تا ابد
زخمی روی دلم
زخم دلم دوباره ، تازه تر از بهاره
زخم که بر جا گذاشت ، وجودمو از جا کشت
هیچ جای این دنیا نیست ، نزاره غم رو دلم
نمیدونم خدایا ، کجای این دنیام
کاش میشد یه روزی ، تولد دوبارم با قلب شکستم ، نفس بگیرم برم
دنیای من تموم شد ، تا ابد فنا شد
وای خدا سخته روز میلاد من ، روز غم و عزا شد
کسی خبر نداره ، چه زخمی رو دلمه
فقط خودش میدونه ، چه زخمی جا گذاشته
روز میلاد من ، روز پایان من
خستگی دوباره ، شروع روز منه
خدا کنه نباشم دیگه توی دنیا
قلب من خسته شد از نفس کشیدن
چرا که زخم دلم
مرحم نداره واسم
میگن یه آرزو کن ، آخه تولد توست
با این دل شکستم
دعا میکنم نباشم
سخته که باشم بازم
به یاد بیارم زخمو
انگار نه انگار که من ، روی این زمینم
پس بهتره نباشم ، تا ابد بمیرم
سلام به یاران آفتاب
سلام به شما دوستان عزیز و همراهان همیشگی " شعر و ادب و عرفان "
درست یک سال پیش ، اولین پستم را در این وبلاگ منتشر کردم. از آن زمان تا به امروز پستهای مختلفی نوشتهام.
نمی دانم از کجا باید شروع کرد. اینجا کلبه تنهایی من است که تمام درد و دل های پنهانی خویش را در آن جا نهاده ام که شما بزرگواران بر من منت نهاده و همیشه و همه وقت همراه و همصحبت من بوده و هستید.
خوب می دانم و ارج می نهم این دانایی را که اگر صفحات " شعر و ادب و عرفان " امروز حرفی برای گفتن دارد و کلامی برای عرضه نمودن ، از محبت بی دریغ شما دوستانی است که از ابتدای آشنایی تا کنون مرا تنها نگذاشته اید و همواره با نیکی ها و مهربانی ها و راهنمایی های خود در مسیر موفقیت راهبردم بوده اید و نیز می دانم که تشکری این چنین نخواهد توانست آن چنان محبت ها را جبران نماید.
اما گوشه ای از فرهنگ زیبای دوست نوازی ایرانیان را خواهد نمود.
به رسم ادب و به پاس این همه نیکی واژه به واژه وبلاگم در برابر شما عزیزان سر تعظیم فرود می آورد و بر تارِک درختِ اندیشه تان بوسه می زند.
اگر گاهی با سخنی یا کلامی غمگینانه روحتان را آزردم بر من که کوچکم ببخشائید .
با سپاس فراوان از همه شما بزرگواران
شاخه گلی تقدیم وجود پر مهر شما


این روزها چقدر سرگردان شده ام ...
حيران حيران...
در پي جرعه ي آرامشي تمامي كوچه پس كوچه ها را مي گردم ولي انگار...
چه روز هاي تلخي ست اين روزهاي حيراني...
روزهاي سرد پريشاني...

گــــاهی ... بی دلیل..... حالم خوبه و خوشحالم !
گــــاهی ... بی دلیل....حالم بده و غمگینم !
این بی دلیلی ...منو داغون كرده
.jpg)
.jpg)
بر من منت نهادي و از ظلمت به نورم راهنمايي كردي .
كور بودم بينايي ام بخشيدي.
تشنه بودم سيرابم ساختي .
خوار و كوچك بودم عزتم و بزرگي ام دادي .
تنها بودم انيسم شدي .
گمراه بودم هدايتم كردي .
بر من منت نهادي و خدايم شدي تا بنده ات باشم و بندگي ات كنم اما شرمنده ام همانند مهماني كه از ميزبانش سپاسگزار نباشد. همچون فرزندي كه مادر را سپاس نگويد. مثل تشنه اي كه از سيراب كننده اش تشكر نكند . مثل كويري كه ممنون ابرهاي باران آور نباشد .
شر منده ام كه مرا ايمان بخشيدي و در كهف اطمينان بخش وحي و من اينهمه لطف را فراموش كردم .
بر من منت گذاشتي و ريزه خوار خوان سراسر هدايت و مهر رسولت كردي و من خويش را گم كردم. در قلبم جوانه ارادت اوليايت را روياندي و من از آنان پيروي نكردم.
اي آنكه بر من و همه اهل ايمان و رستگاري منت خويش را به كمال رساندي در اين شبها و روزهايي كه نسيم مهرباني ات همه جا را معطر كرده است بر منت بگذار و تا لحظه مرگ سايه هدايت را از سرم كم نكن . وباز بر من منت بگذار و در عالم جاودانگي از عقوبت آتش رهايم ساز .
اي آنكه بر همه منت مي نهي و هيچكس بر تو منت نمي نهد باز هم با منتي مرا شرمنده كن با منت آغوشي كه برايم مي گشايي.
بهشت من يك لحظه رها شدن در آن آغوش بي مانند است . من تشنه آغوش توام .

انسان تمام خوبيها را با يک بدي فراموش ميکند ؛
ولي خدا تمام بديها را با يک خوبي فراموش ميکند...
چه شبي است !
چه لحظههاي سبک ، مهربان و لطيفي ،
گويي در زير بارانِ نرم فرشتگان نشستهام ....
ميبارد و ميبارد و هر لحظه بيشتر نيرو ميگيرد !
هر قطرهاش فرشتهاي است که از آسمان بر سرم فرود ميآيد ...
چه ميدانم؟
خداست که دارد يک ريز ، غزل ميسرايد ؛
غزلهاي عاشقانهي مهربان و پر از نوازش ...
هر قطرهي اين باران ،
کلمهاي از آن سرودهاست ...
.jpg)
خدايـــــا ...
مدعيان رفاقت ، هر کدام تا نقطه اي همراهند ...
عده اي تا مرز منفعت ...
عده اي تا مرز مال ...
عده اي تا مرز جان ...
عده اي تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز اين جهان ...
تنها تويي که همواره مي ماني ... !
رهـــــايم نـکن
خدایـــــــــــــــــــــ
وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،
نورِ بي كرانِ تو در من جريان مي یابد ؛
و دعايم به بهترين شيوه ی ممكن متجلی می شود . . .
پس هم اكنون خود را در آغوش تو رها مي كنم ،
تا تمام آشفتگی ها و سردرگمي هايم ،
در حضور امن و گرمِ تو ،
به آرامی ذوب شوند و از ميان بروند . . .
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...