شعر و ادب و عرفان
ناگهان شب هنگام در فراسوي نگاهت
نگاهم به نگاهت نظر افتاد
و سكوت مبهم چشمهايت ، چشم هاي اشكبارم را در سياهي شب
همچو امواج دريا ، موج آگين كرد
و دل و دستم ، به لرزه افتاد
قلبم كه تمام وجودم از عشق تو سرشار بود را به طپش انداخت
و تو چه ساده گذر كردي ، دريغ از يك كلامي كه شايد آغاز ديگري بود
و تمام شب را در سياهي به نيمه گذراندم
و چه ساده بود برايت
و چه دشوار بود برايم
تاريخ : سهشنبه 05 اسفند 1393 | 15:18 | نويسنده : sheroadab-zt |
ارسال نظر(0)
درباره وب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
نويسندگان
موضوعات وب
لينک هاي مفيد
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لينک هاي مفيد
امکانات وب