اقبال لاهوري
زمين به دوش خود الوند و بيستون دارد
غبار ماست كه بر دوش او گران بوده است!
محتشم كاشاني
ز لبي يست كام جانم چو گلوي شيشه پر خون
كه به جرئت تخيل نگزيده ام هنوزش
شاطر عباس صبوحي
ز شوق خال تو ، دل مي تپد در آن خك زلف
حريص بين ، كه به دام است و دانه مي طلبد !
مونس اصفهاني
ز اشتياق تو خون شد دل و ز ديده برون شد
چه شد كه ديده تو را ديد و دل كشيد غرامت
مهدي كاويان
ز هجران توام اي مه ، به هرمژگان فتاد آتش
بيا يكشب تماشا كن ، چراغاني دريا را
مشفق كاشاني
زير بار غمت ار پشت من خسته شكست
به خم زلف تو دل از تو وفا جوست هنوز
محتشم كاشاني
زلف مساز پر شكن ، خال به رخ منه كه من
چون دگران نه عاشقي با خط و خال مي كنم
سيمين بهبهاني
ز اشك من چه مي داني گرانيهاي دردم را ؟
ز طوفان شبنمي ديدي ز دريا گوهري ديدي
صائب تبريزي
ز هم پاشيد دلها تا بريدي زلف مشكين را
پريشان مي شود لشكر ، علم چون سرنگون گردد
مشفق كاشاني
ز آن مي كه داد ساقي مجلس به دست ما
بالا گرفت كار دل مي پرست ما
از پا درآمديم به راه وفا دريغ
ياران بي وفا نگرفتند دست ما
فكري اصفهاني
ز سنگين رفتن تابوتم از كوي تو مي ترسم
كه يابد مدّعي رازي كه در دل داشتم
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...