هر بار كه دلتنگت مي شوم ،
فقط واژه ها دلتنگيم را ميفهمند
و مرا خیس و بارانی می کنند
و من هم بدون چتر نگاهت ، بي آنكه بداني به ديدارت ميشتابم.
آن لحظه كه نگاه خسته ات را نظاره مي كنم
و لبهاي به اجبار خنده ات را مينگرم ،
درد جان خويش را رها كرده و به تو ،
به دلتنگيهايت ، به غصه هاي بر قلبت.
به اينكه چگونه توانستن شوق خنده را از لبان پر مهرت دور كنند.
و نگاهت كه مملو از عشق بود را به يخ مبدل سازند.
باورش در باورم نمي گنجد.
حال كه از راز دل خويش ، سخني بر لب نمي آوري با اين بيگانه !
فقط تمناي دلم را بپذير و
رها كن تمام خاطرات تلخ ديروز را
رها كن ، درد شب هاي ديروز را
رها كن سراب جاده هاي طويل ديروز را
و رها كن هر آنچه در دلت از غم كمين است...
دلم تاب و تحمل اين همه رنجي كه بر دوش تو سنگيني مي كند را ندارد.
چگونه بگويم و با چه واژه اي بنگارم كه باور كني ، من جدا از تو و درد تو نيستم.
هرچند كه فرسنگ ها دور از هميم.
اما دوش هايم تحمل بار تو را به هر بهايي كه باشد به جان مي خرد.
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...