شاعر: بهادر یگانه
شمع و پروانه منم
یار پیمانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
از خود بیگانه منم
مست می خانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
ای خدای من
شنو نوای من
زمین وآسمان تو می لرزد
به زیر پای من
مه و ستارگان تو می سوزدزناله های من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
وای از این شیدا دل من
مست و بی پروا دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
شیدا دل من
نامه تنها دل من
شام بی فردا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من
شیدا دل من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
******************
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...