شعر و ادب و عرفان
زمان پاييز بود و تو از خود گفتي و من با تمام وجود خواستم برگ هاي زرد غمت را نقش بر زمين كنم.
برگ هاي زرد اندكي خشك شدند ، اما محو نه!
و باز گفتي و گفتي تا به زمستان رسيد، و گاه در ياد برگ هاي زرد خزان بودي!
تمام تلاشم اين بود كه زردي اندوه را به سپيدي برف مانند كنم از برايت.
خواستم سردي زمستان را به گرمي مبدل كنم .
آنقدر گفتي و گفتي كه برگ هاي زرد و خشك خزان به سپيدي و روشني مبدل شدند ، اما باز هم محو نه!
بار ديگر خواستم همچون طلوع ، نور باشم برايت ، تا غم و اندوه همچون برف هاي زمستان از دلت آب شوند ، گويا هم آب شدند.
شايد اينبار كار من نه ، كار پاييز و زمستان بود كه زردي به سپيدي مبدل شد.
آري و اينك بهار است و گل هاي سرخ دلت پر ز شكوفه شده از لبت.
و شكوفه بهاري بر دلت نقش بسته.
و من در اين دور دستها هنوز آبياري مي كنم دلت را.
تاريخ : جمعه 02 آبان 1393 | 09:43 | نويسنده : sheroadab-zt |
ارسال نظر(2)
درباره وب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
نويسندگان
موضوعات وب
لينک هاي مفيد
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لينک هاي مفيد
امکانات وب