آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

   

    زمان پاييز بود و تو از خود گفتي و من با تمام وجود خواستم برگ هاي زرد غمت را نقش بر زمين كنم.

برگ هاي زرد اندكي خشك شدند ، اما محو نه!

و باز گفتي و گفتي تا به زمستان رسيد، و گاه در ياد برگ هاي زرد خزان بودي!

تمام تلاشم اين بود كه زردي اندوه را به سپيدي برف مانند كنم از برايت.


 

خواستم سردي زمستان را به گرمي مبدل كنم .

آنقدر گفتي و گفتي كه برگ هاي زرد و خشك خزان به سپيدي و روشني مبدل شدند ، اما باز هم محو نه!

بار ديگر خواستم همچون طلوع ، نور باشم برايت ، تا غم و اندوه همچون برف هاي زمستان از دلت آب شوند ، گويا هم آب شدند.

شايد اينبار كار من نه ، كار پاييز و زمستان بود كه زردي به سپيدي مبدل شد.

آري و اينك بهار است و گل هاي سرخ دلت پر ز شكوفه شده از لبت.

و شكوفه بهاري بر دلت نقش بسته.

و من در اين دور دستها هنوز آبياري مي كنم دلت را.



تاريخ : جمعه 02 آبان 1393 | 09:43 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(2)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران