ª
لبت نه گوید و پیــــــداست میگــــــــوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیـــــــــــا از زبــــــانی این همه شیرین
تو تنهــــــــا حرف تلخی را همیشه بر زبــــان داری
نمیرنجم اگر بـــــــــاور نداری عشق نــــــــــابم را
که عــــــــاشق از عیــــار افتاده در این عصر عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهـــــــایم کیست آن من
مبـــــــــــادا لحظهای حتی مرا اینگــــــــونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مـــــــرا در آرزوی خویش نگــــــذاری
چه زیبــــــــــا میشود دنیــــــــا برای من اگر روزی
تو از آنــی که هستی ای معمّـــــــــــا پرده برداری
چه فرقی میکند فریــــــــاد یـــا پژواک جـــــان من
چه من خود را بیـــــــــازارم چه تو خود را بیـــــازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حـافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمهــــــــــا زد تیغ تــــــاتـــاری
ª
با تو از خویش نخواندم، که مجابت نکنم
خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم
گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن
تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم
دستی از دور به هرم غزلم داشته باش
که در این کوره احساس مذابت نکنم
گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست
سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم!؟
فصلها حوصله سوزند بپرهیز که تا
فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم
هر کسی خاطره ای داشت ، گرفت از من و رفت
تو بیندیش که تا بیهده قابت نکنم!!
*****************
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...