آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

  
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم...
با تو رازی دارم...
اندکی پیشترآی ...
آدم آرام و نجیب ، آمد پیش
زیر چشمی به خدا می نگریست ...
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست ...



نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید) ...
یاد من باش ...که بس تنهایم ...
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید ...
به خدا گفت :
من به اندازه ی ...
من به اندازه ی گلهای بهشت ...نه ...
به اندازه عرش ...نه ...نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم ...
آدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت ...
راهی ظلمت پر شور زمین ...
زیر لبهای خدا باز شنید ...
نازنینم آدم ! نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش نه به اندازه ی گلهای بهشت ...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم...نبری از یادم...



تاريخ : یکشنبه 11 آبان 1393 | 08:13 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران