شعر و ادب و عرفان
شاعر: معینی کرمانشاهی
یادم آمـد، شـوق روزگار کودکی
مـستی بهار کودکی
رنگ گل جمال دیگر درچمن داشت
آسمان جلای دیگر پیش من داشت
شور وحـال کودکی برنگردد دریغـا
قیــل وقال کودکی برنگردد دریغـا
به چشـم من همه رنگی فریبـا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مراسوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود
شور وحال کـودکی برنگردد دریغـا
روز وشب دعای من بوده بـاخدای من
کز کرم کند حاجتم روا
آنچه مانده از عمر من به جا
گیرد وپس دهد به من دمی
مستـی کودکانه مرا
شور وحال وکودکی برنگردد دریغا
قیل وقال کودکی برنگردد دریغا
******************
تاريخ : جمعه 31 مرداد 1393 | 12:01 | نويسنده : sheroadab-zt |
ارسال نظر(0)
درباره وب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
نويسندگان
موضوعات وب
لينک هاي مفيد
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لينک هاي مفيد
امکانات وب