آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

گذشتن ...  

تو می گذری...............من می گذرم   

تو از من - من از دل   

تو می خندی ............من می خندم  

تو به من - من به روزگار  

تو می گریزی ..............من می گریزم  

تو از عشق - من از خاطره  

تو می روی ..................من می روم  

تو از اینجا - من ازاینجا  

کاش می فهمیدی از اینجا ........تا....... اینجا  

چقدر فاصله است !!!



تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 12:22 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 گذشتم ...

تکیه بر عشق و استقرار در خانه دل، امید آرزویی ملکوتی بود؛

تدبیری عقلانی و زیرکانه که روح مضطرب و نا آرام مرا از تشویش نجات داد

و برای من امنیتی در بعد عشق و روح مستقل از جسد  و مسکن به وجود آورد.

اما افسوس که خدای بزرگ به این امنیت و آرامش حتی در بعد عشق و روح هم رضایت نداد



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 12:11 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 گاهی ...

گاهی دلت بهانه‌هایی می‌گیرد که خودت انگشت به دهان می‌مانی...

گاهی دلتنگی‌هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می‌کنی...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده‌ات!

گاهی دلت نمی‌خواهد دیروز را به یاد بیاوری، انگیزه‌ای برای فردا نداری؛

و حال هم که ....



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 12:07 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 انتظار باران

در خلوت كوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست

تنها منتظر بارانم

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 12:03 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 دلم تنگ می شود

 

این روزها خیلی دلم تنگ می شود...

دلم برای گریه های بی دلیل تنگ می شود.

دلم برای خنده های از ته دل تنگ می شود.

دلم برای همه بچه های خوب دنیا تنگ می شود

دلم برای همه آدم های پاک و بی ریا تنگ می شود.

دلم برای همه لحظه های دلتنگی ام تنگ می شود.



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:54 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 خداونــــــــــــــــدا" ! 

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی 

 میان این دو گم شده ام، هم خود و هم تو را آزار میدهم!

هرچه تلاش کردم، نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی

 و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی!

"خدایا" دستم به آسمانت نمی رسد.

 اما تو که دستت به زمین می رسد"بلندم کن"...



تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:45 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 ای عجب دردی است دل را بس عجب

ای عجب دردی است دل را بس عجب

مانده در اندیشهٔ آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

چند باشم آخر اندر راه عشق

در میان خاک و خون در تاب و تب

پرده برگیرند از پیشان کار

هر که دارند از نسیم او نسب

ای دل شوریده عهدی کرده‌ای

تازه گردان چند داری در تعب

برگشادی بر دلم اسرار عشق

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه 24 تیر 1393 | 08:58 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

شعری برای استقبال از ماه رمضان

 

 

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

 

بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید با ماست

 

آمد رمضان به خدمت دل

وان کس که دل آفرید با ماست

 

در روزه اگر پدید شد رنج

گنج دل ناپدید با ماست

******************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 19:34 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

سكوت

 

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر
ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری
فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است

*********************************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 13:35 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

زندگینامه فریدون مشیری

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور سال ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 13:28 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران