حقیقت دارد
حقیقت دارد
کافی ست
چمدان هایت را ببندی
تا حاضر شوند همه
برای از یاد بردنت
آنکه بیشتر دوستت می دارد زودتر
من از چمدانهای خالی می ترسم ...هنوز
عشق ها
چه عشقها که در مسیر سرخوشی هامان
لِه می شوند
چه خاطراتی که نامشان عاشقانه هاست
و خاک می خورند آن گوشه
کنار تاریخ عاشقیمان...
تنها
حکایتِ بی تفسیر
دل است
که به قدرِ جاده ی عاشقیمان
قد می کشد
بزرگ می شود
طپنده تر می شود
ادامه مطلب
یک دقیقه سکوت!
به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند
به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!
به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!
به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!
ادامه مطلب
كاش مي شد ...
كاش ميشد ساده تر ميبودم حتي ساده تر از ايني که اکنون هستم زندگيم به سادگيه زيستن يک پرنده و منطق بودنم به سادگيه بودن يک قاصدک مسافر پرده ي پنجره را کنار نمي زنم که مبادا تابش داغ خورشيد بالهاي تنهايي مرا بسوزاند وديگر نتوانم بپرم گوشه ي پايين پيراهن تنهاييم از خون سرخ است آري يک زخم کوچک دارد در دل تنهاييهاي من که مرحمش سکوت است سکوت را لاي يک پارچه ي سپيد با کمي برگ درخت صبر ضميمه ميکنم و روي زخم دلش مي گذارم شايد اندکي التيام يابد عشق به تنهاييهايم يعني
ادامه مطلب
رد شدن
چطور شروع کنم چه سخت است شروع بحثی که پایان یافته
داستانی دارم
مثل همیشه یکی بود و دیگری نبود
از قضا قاصدکی هم صحبت افتابگردانی شد
بحثشان شیرین بود لحظات زیبا بود خاطرات ماندنی
تا سرو کله وابستگی ها پیدا شد
قاصدک میدانست که همه هستی گل عشق او خورشید است
و خوب میفهمید گر نباشد عاشق خورشید فردایش به غم خواهد نشست
پس چو این میدانست
ادامه مطلب
بغض
دلتنگ که میشوی , دیگر انتظار معنا ندارد!
یک نگاه کمی نامهربان
یک واژه ی کمی دور از انتظار،
یک لحظه فاصله، میشکند بغضت را
دیر
و سکوت می کنی
برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید !!
خدای من
نگاهــــــــــــــــم کن
چه معصومانه میگرید دلم در انتظارت
و چشمانم چه مغرورانه می پوید راهت
تو من را برده ای از یاد اما
دعای هر شب و روز من اینست:
خداوندا همیشه شاد دارش
ز درد و رنج و غم آزاد دارش
خداوندا تمام غصه هایش بهر من باد
دلش را لحظه ای غمگین مگردان
رویا ...
وقتي صداي بودنت
در كوچه هاي رويا نواخته ميشود
غرق در شادي ميشوم
و حضورم قطره قطره به درياي مهرباني مي پيوندد
و اين شور
و اين سرور
در من لحظه به لحظه
به تلخي مي گرايد
زيرا كه مي دانم
هيچ رويايي پايدار نيست
ادامه مطلب
شعر
سال ها شعر سروده ام
برای شاعرانه ترین اعتراف زندگی ام،
که در مقابل چشم هایت
هیچ گاه...
هیچ حرفی...
برای گفتن نداشته ام!!!
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...