اون لحظه كه گفتي :
يكي بهتر از تو را پيدا كردم ...
ياد اون روزايي افتادم كه به صدتا بهتر از تو گفتم
من بهترينو دارم ...
از سرنوشت پرسيدم : با آنكه ما را بازي گرفتن چه كنم؟
انگشت بر لبانم گذاشت و گفت:
بسپارش به ما كه هيچ احدي از سرنوشت خويش خبر ندارد...
مي انديشم
به روياهاي سرد و خاموش
به فرصت هاي سوخته زندگي
به آرزوهاي رشد نكرده و كوچك مانده
به ضربات سهمگين روزگار
به كوه آتش فشان درون ، كه گاه و بيگاه مي تازد
به خاطرات پير كودكي
به ذهن پژمرده ي روح
و به سرنوشت نانوشته آينده
ای صاحب مسله! تو بشنو از ما
تحقیق بدان که لامکان است خدا
خواهی که تو را کشف شود این معنی
جان در تن تو، بگو کجا دارد جا
©©©©©©©©©©
از دست غم تو، ای بت حور لقا
نه پای ز سر دانم و نه، سر از پا
گفتم دل و دین ببازم، از غم برهم
این هر دو بباختیم و غم ماند به جا
©©©©©©©©©©
ادامه مطلب
شب هايم را به خواب نمي دهم...
حتي با يادت ...
يادت باشد
من هم
يادي دارم
كه يادش مي ماند
متنفرم ؛
از اين تصميم گرفتن هاي يك طرفه
از اين" رفتن هاي به خاطر خودت "
از اين آدم هايي كه " به نام من " و " به كام خود " عمل ميكنند ...!!!
اين منصفانه نيست كه تو چون عابري ميگذري
و من در فريادهاي دلم ، از نام تو
براي هميشه كر ميشوم.
درست زماني كه سرت جاي ديگري گرم است ؛ دل من همين جا يخ مي زند !
چه فاصله زيادي است از سر تو تا دل من ...
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...