ميبينم كه چشم هايت باراني ست
اما كوزه روزگار ، جايي براي باران چشمهايت ندارد
پس تا مي تواني لبخند لبهايت را به آن هديه كن
تا جايي براي باران چشمهايت باز كند.
ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺷﮑﺴﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ.
ﻃﻮﺭﯼ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﯾﻢ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ
ﺗﻨﻔﺮ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ.
ﻭ ﻃﻮﺭﯼ ﺧﻮﺏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ
ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺳﯿﺮ ﻧﺸﻮﺩ.
ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺭﻫﮕﺬﺭﯾﻢ.
ﭘﺲ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻃﻠﻮﻉ ﻭ ﻏﺮﻭﺏ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﻢ.
در اوج آسمان به دنبال تو ، هر جا میروی باز هم یکی هست به دنبال تو
تویی که در قلب منی و منی که همیشه فدای توام
دیگر به دنبال بهترین ها نیستم ، من شیفته آن خوبی های توام
این من هستم که وفادار خواهم ماند .
این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!
این من هستم که آخرش میسوزم .
این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم!
اواسط سال تحصیلی بود که اون اتفاق کذایی افتاد. من سال آخر دبیرستان بودم و شدیدا در فکر کنکور! مدام با بچه ها، کتابهای مختلف تست می خریدم و درگیر مطالعه و تست زنی بودم. با توجه به اینکه رشته تحصیلی من ریاضی_ فیزیک بود ، کار برام کمی مشکلتر بنظر می رسید ، به همین خاطر تمام فکر و هدفم شده بود درس و دانشگاه! اون زمان ، شایان خودش هر روز، من رو تا مدرسه می رسوند و از این بابت خیالم راحت بود. بعد از رفتن شماها ، اون بیشتر از هرکس ، تنهایی و بهانه گیری های من رو درک میکرد ، به همین خاطر خودش رو به من نزدیک و نزدیکتر کرد .بقدری صمیمی شده بودیم که حتی یک لحظه رو هم برای باهم بودن از دست نمی دادیم .شایان توی درسهام فوق العاده سختگیر بود و از هر روشی برای یادگیری من استفاده میکرد.
ادامه مطلب
اينبار فريادم بي صداست!
ساليان سال است كه هر چه فرياد مي زنم كسي صدايم را نمي شنود!
نمي دانم صدايم نا آشناست ، يا اينكه آشنايان با صدايم بيگانه اند!
ادامه مطلب
فرق بزرگیست
میان کسی که تنها مانده
با کسی که تنهایی را انتخاب کرده
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و غم
خدا در شعر فارسي – مهدي سهيلي
گر با سحر خو کنی بانگ خدا را بشنوی
دل را اگر گیسو کنی ، هرشب ندا را بشنوی
در آن سکوت جانفزار از عرش می آید صدا
گوش دگر باید ترا تا آن صدا را بشنوی
**************************
ادامه مطلب
امام زمان در شعر فارسي – قيصر امين پور
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام
گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا , بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
**********************
ادامه مطلب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...