لاله صحرايي
همراز جنون از دل سودایی خویشم
بازیگر اندیشه به تنهایی خویشم
بنما رهِ بازارچه ی بیخبران را
بر من که زیان دیده ی دانایی خویشم
بس درّ ِ گران کز صدف خاطر من زاد
شاکر ز غنای دل دریایی خویشم
گر هیچ ندارم دلِ چون آینه دارم
اسکندرِ وقت از ره دارایی خویشم
رسوایم اگر در نظر شیخ ریاکار
خرسندم و نازنده به رسوایی خویشم
غم نیست که پیرِ مه و سالَم بشناسند
در خلوت دل شاهد برنایی خویشم
درمان دلم یافت نشد هر چه که گشتم
درمانده به روی دل شیدایی خویشم
با خویش نیَم رام و ز غیرم همه بیزار
آن لحظه که با شاهد رؤیایی خویشم
سِیر گل از آنِ دگران باد، ادیبا
من هم نفس لاله ی صحرایی خویشم
****************************
ادامه مطلب
كوچ
باشد پرنده! كوچ بكن سمت خانه ات
هر چند سخت مي گذرد با بهانه ات
آن جا اميدوارم از آواز پر شوي
موسيقي و غزل بشود آب و دانه ات
خوش بگذرد طراوت ييلاق و بشكفد
در برفگير چشم اهالي جوانه ات
پاييز، سهم حنجره ي من، تو سعي كن
سرشار از بهار بماند ترانه ات
من يك مترسكم كه به دوشم ... خدا كند،
خوشبختي هما بنشيند به شانه ات
نگذار در خشونت مردانه حل شود
رفتار مينياتوري دخترانه ات
من مي روم صدا شوم و زندگي كنم
در بيت بيت هر غزل عاشقانه ات
****************************
ادامه مطلب
زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند
چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند
گاهی فرصت نبود
گاهی حوصله
و من خیلی دیر این را فهمیدم
خیلی دیر
هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی
کسی ، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد
از این دنیا شرمنده ام که واردش شدم
ای کاش درب خروجی هم داشتی . . . خسته ام
هر بار كه دلتنگت مي شوم ،
فقط واژه ها دلتنگيم را ميفهمند
و مرا خیس و بارانی می کنند
و من هم بدون چتر نگاهت ، بي آنكه بداني به ديدارت ميشتابم.
آن لحظه كه نگاه خسته ات را نظاره مي كنم
و لبهاي به اجبار خنده ات را مينگرم ،
درد جان خويش را رها كرده و به تو ،
به دلتنگيهايت ، به غصه هاي بر قلبت.
ادامه مطلب
همـچـون ساعـت شنی شــده ام
کــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـزنـد
و الـتـمـاس مـیـکــنــد
یـکـی پـیـدا شـود و بـرش گــردانـد
مــن هــم …
نه …! !
لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد ! ! !
بــگـذاریــد تــمام شــوم …
خالی تر از سکوتم …
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن اما …
امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار …
دلـــم هفـــت سنـــگ است
به غـــير از دل تـــو
روي دل ديــگري بـــند نميشود...
چقدر شعرهایم را ورق بزنم؟
چقدر یک به یک خاطراتم را مرور کنم؟
چقدر حرف هایم را بالا و پایین کنم؟
چقدر یواشکی به عکست نگاه کنم؟
چقدر این دل و اون دل کنم؟
چقدر این دست و اون دست؟
ادامه مطلب
مداد گفت متاسفم .......... پاکن گفت چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی.
مداد جواب داد : متاسفا چون به خاطر من اذیت می شویی.
هر وقت که من اشتباه می کنم .
تو همیشه آماده ای آن را پاک کنی.
ولی وقتی اشتباهاتم را پاک می کنی .
بخشی از وجودت را از دست می دهی ......... و هر بار کوچک و کوچکتر می شوی.
ادامه مطلب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...