امام زمان در شعر فارسي - مرتضي اميري اسفندقه
فروغبخش شب انتظار آمدنی است
نگار، آمدنی غمگسار آمدنی است
به خاک کوچه ديـــدار آب میپاشند
بخوان ترانه شادی که يار آمدنی است
ببين چگونه قناری ز شوق می لرزد
مترس از شب يلدا ،بهار آمدنی است
صدای شيههِ رخشش ظهور میآيد
خبر دهيد به ياران سوار آمدنی است
بس است هرچه پلنگان به ماه خيره شدند
يگانه فاتح اين کوهسار آمدنی است
**********************
ادامه مطلب
عشق در شعر فارسي – مرتضي كيوان هاشمي
بدون عشق، حتي قطره هم ناياب مي گردد
بدون عشق، روي چشم بيش از خط مويي نيست
به نام عشق، ابرو گوشه محراب مي گردد
به نام عشق، خسرو سر فرود آرد به شيريني
رخ دلدار در گيسو، شب مهتاب مي گردد
به نام عشق، لب ها لعل و دلها خون و نرگس مست
نگه در شيشه ي چشمي، شراب ناب مي گردد
بدون عشق، در گهواره ها طفلي نمي خندد
به نام عشق، مادر تا سحر بي خواب مي گردد
بدون عشق، شاعر شعر جانسوزي نمي گويد
بدون عشق، آتش از خجالت آب مي گردد
بدون عشق، بلبل يك غزل از بر نمي خواند
به نام عشق، با بوي گلي بي تاب مي گردد
يتيمي آسمان جل را به «كيوان» مي رساند، عشق
غبار و ذرهاي، خورشيد عالمتاب مي گردد .
دوست در اشعار فارسي – ابوالقاسم حالت
از دوست مخواه غیر دیدارش را
بفکن زنظر معایب کارش را
میباش چو زنبور که بر گل چو رسد
گیرد عسلش را و نهد خارش را
***************************
ادامه مطلب
جواني در شعر فارسي – بهادر يگانه
بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم
بی آرزو چه سود دگر زندگانیم
موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ
پیچید روزگار کفن بر جوانیم
گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده
ای عشق دربدر به کجا میکشانیم
چون شمع در سکوت شبستان انزوا
بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم
در خاکپای دوست فکندم سر از غرور
این است با فلک سبب سرگرانیم
ایکاش پای بند قفس بود جان من
تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم
از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر
ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم
چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟
ای روزگار از چه به سر میدوانیم
مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز
هر کس که بشنود غم سوز نهانیم
*******************
ادامه مطلب
زندگي در شعر فارسي – نادر نادر پور
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش
*******************
ادامه مطلب
پدر در شعر فارسي – مرتضي كيوان هاشمي
خارها از من و گلهای گلستان از تو
دردها مال من و ناله و فرياد از تو
دل پر خون ز من و سفره ی پر نان از تو
رنجها سهم من و نق نق و بيداد از تو
چشم پر اشک ز بابا، لب خندان از تو
تا پريشان نشوی، حال پريشان از من
در عوض، زحمت آن زلف پريشان از تو
پسرم! پاسخ اين سيل طلبكار از من
سخت اگر نيست ترا، عشوه ی خوبان از تو
نگرانی وصول طلب و چک از من
اضطراب و هيجان شب هجران از تو
شستن و پختن و اين معركه ها از مادر
رنج بلعيدن يک ديس فسنجان از تو
مثل حمال حطب، بار كشيدن از من
گرچه سخت است! ولی خواب فراوان از تو
لولهای بند شود، بازگشایی از من
در عوض وا شدن لوله ی خوبان از تو
روز و شب، گفتن صد بار- پسر جان!- از من
زحمت گفتن يک بار- پدر جان!- از تو
دادن پول، بدون سخن و حرف از من
دادن پز، به در و بام و خيابان از تو
اين خطا را همه كردند، تو هم خواهی كرد
گر تو بابا نشدی، ثروت «كيوان» از تو
*******************
ادامه مطلب
مادر در شعر فارسي – مرتضي كيوان هاشمي
که گفته است دلم باز در هوای تو نیست ؟
مگر تمام وجودم فقط برای تو نیست ؟
چراهمیشه صدا می زنی مرا ؟ مادر !
مگر تپیدن قلبم همان صدای تو نیست ؟
ترانه ها همه زیباست مادرم اما
ترانه ای به قشنگی لای لای تو نیست
سعادت من فرزند از کرامت تست
مگر سعادت فرزند از دعای تو نیست ؟
ببخش کودک خود تا خدا ببخشاید
مگر رضای خداوند در رضای تو نیست
به از بهشت مگر خلقتی خدا دارد
مگر بهشت خداوند زیر پای تو نیست ؟
تویی خدای من ای هستی ام از تو
مگر که خالق تو مادرم خدای تو نیست ؟
نمرده ای تو چرا ؟ چون خدا نمی میرد
بقای عشق و محبت مگر بقای تو نیست ؟
به کاینات به کیوان تو آبرو داری
حدیث عاطفه حرفی بجز وفای تو نیست
*******************
ادامه مطلب
غم در شعر فارسي – صوفي عشقري
ز بازار محبت غم خريدم
خريدم غم وليكن كم خريدم
همين داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم
عسل ميجستم از بازار هستی
عدم رخ داد جايش سم خريدم
ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خريدم
نبودم واقف از آيينهء دل
كه از جمشيد جام جم خريدم
برای زخم ناسور دل خويش
ز مژگان كسی مرهم خريدم
ز مجبوری متاع غم خريدم
*******************
ادامه مطلب
وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز.
وقتی دویدن آموختی،پرواز را.
راه رفتن بیاموز،زیرا راههایی که میروی جزئی از تو میشود و سرزمینهایی که می پیمایی بر
مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا
آسمان گسترده شوی...
عمر در شعر فارسي – عباس آزاد منش
همیشه دیده ام تر باشد ای عُمر
نصیبم غفلت و شر باشد ای عُمر
به شادی جام امشب را بنویشیم
که شاید شام آخر باشد ای عُمر!
***********************
ادامه مطلب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...