پرسشنامه مارسل / پاسخ احمد رضا احمدي- طنز
بنظر شما نهايت بدبختي چيست؟
كه انسان با لكنت زبان امتحان جدول ضرب بدهد.
كجا را براي زيستن دوست مي داريد ؟
ـ داخل پرانتز را .
ـ بالاترين تصور شما از سعادت دنيوي چيست؟
ـ كه ديگر سعادتمند قمي آواز نمي خواند!
چه خطايي را زودتر توانيد بخشود؟
ـ غلط چاپي را نه غلط املايي را زيرا اگر ما صابون را با سين بنويسيم صابون كف نخواهد كرد.
ادامه مطلب
مگذار و مگذار
شاعر: یدالله عاطفی
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه ميميرم مرا مگذار و مگذر
با پاي از ره مانده در اين دشت تبداراي واي ميميرم مرا مگذار و مگذر
سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نميگيرم مرا مگذار و مگذر
بالله که غير از جرم عاشق بودن اي دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر
با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
******************
افسانه ( شيداي زمانم ، رسواي جهانم )
شاعر: تورج نگهبان
شیدای زمانم، رسوای جهانم بی دلبر و بی دل، بی نام و نشانم
دامن مکش از من، بنشین که نه شاید آن دل که سپردم، دیگر بستانم
افسونگری ای افسانه من افسانه دل دیوانه من
شوری و نویدی
در تیرگی شبهای سیه ای روشنی کاشانه من
چون نور امیدی
در تیرگی شبهای سیه ای روشنی کاشانه من
چون نور امیدی
شیدای زمانم، رسوای جهانم بی دلبر و بی دل، بی نام و نشانم
دامن مکش از من، بنشین که نه شاید آن دل که سپردم، دیگر بستانم
شمعم که به جان می سوزم تا محفل دل افروزم افسانه منم، افسانه عشقم
حال دل خود می دانم گر لب ز سخن می دوزم دیوانه منم، دیوانه عشقم
پروا از غمها نکنم پروانه ام و پروا نکنم
از آتش سوزان
من خود سر تا پا شررم آتش کم زن بر بال و پرم
ای شمع فروزان
من خود سر تا پا شررم آتش کم زن بر بال و پرم
ای شمع فروزان
شیدای زمانم، رسوای جهانم بی دلبر و بی دل، بی نام و نشانم
دامن مکش از من، بنشین که نه شاید آن دل که سپردم، دیگر بستانم
******************
يار دبستاني من
شاعر: منصور تهرانی
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کن
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
******************
ديلمان
شاعر:سعدي
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
******************
زمستان
شاعر: سعید دبیری
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستونزمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشن انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
******************
روستايي
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
میرفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب و هوایی.
********************
ادامه مطلب
بهترين شعر
گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام
عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام
تو : نهایت تمام قله های دوردست
من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام
هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام
دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام
گرچه من سرم برای عشق درد می کند
با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام
دامن تمام ابرهای دوردست را
با هوای آفتاب روی تو تکانده ام
گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت
بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام
خوب من ! به جان آینه, به چشم تو , قسم
یک دل زلال در برابرت نشانده ام
حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم
غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام !
********************
ادامه مطلب
ارغوان
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
ادامه مطلب
همه می گویند غروب خورشید بسیار تَـماشـایی ست
اما مَن استثنای این خلقتم
اعتقادم بر این است که طُـلوع آن تماشایی تر است
این همه گفتند مَـغـرب...خب یکبار هم بگو مَشرق
فَـقـط مَن...
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...