آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

فرشته‌ به‌ زمين‌ آمد و از ديدن‌ آن‌ همه‌ فرشته‌ بي‌بال‌ تعجب‌ كرد.

او هر كه‌ را كه‌ مي‌ديد، به‌ ياد مي‌آورد. زيرا او را قبلاً‌ در بهشت‌ ديده‌ بود.

اما نفهميد چرا اين‌ فرشته‌ها براي‌ پس‌ گرفتن‌ بال‌هايشان‌ به‌ بهشت‌ برنمي‌گردند.


روزها گذشت‌ و با گذشت‌ هر روز فرشته‌ چيزي‌ را از ياد برد.

و روزي‌ رسيد كه‌ فرشته‌ ديگر چيزي‌ از آن‌ گذشته‌ دور و زيبا به‌ ياد نمي‌آورد؛

نه‌ بالش‌ را و نه‌ قولش‌ را.


فرشته‌ فراموش‌ كرد. فرشته‌ در زمين‌ ماند. فرشته‌ هرگز به‌ بهشت‌ برنگشت. 



تاريخ : دوشنبه 06 مرداد 1393 | 18:51 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم.

تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم.

هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.


هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته‌تر مي‌شويم.

هر روز سنگين‌تر. هر روز پايين‌تر و اين پايين، تاريكي است و وحشت و بي‌هوايي،

اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده‌ايم

از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه‌مان جا مانده است. 



تاريخ : دوشنبه 06 مرداد 1393 | 18:48 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت.

خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.


حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي      

مي ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.

مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.

مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است. 



تاريخ : دوشنبه 06 مرداد 1393 | 18:42 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق.

خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛

و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.

از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد.

اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛

شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است! 



تاريخ : دوشنبه 06 مرداد 1393 | 18:40 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 پلکهایم را با صدای بلند شایان که با سرخوشی، ترانه ای را زمزمه میکرد گشودم .با نگاهی به ساعت، با



عجله پائین پریدم .با همان سرعت دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم

-
سلام صبح بخیر!

-
سلام دختر قشنگم، صبح تو هم بخیر

-
درود و سلام بر دوشیزه سحر خیز شاغل! چه عجب امروز بدون اینکه مامان صدات کنه بلند شدی!

سرحالی او به من هم سرایت کرد و شکلکی برایش در آوردم .



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 06 مرداد 1393 | 10:55 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 پير و سلطان محمود - طنز

سلطان محمود،پیری ضعیف را دید که پشتواره خار میکشد.

بر او رحمش آمد گفت:


ای پیر دو سه دینار زر میخواهی یا درازگوشی یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم،تا از این زحمت خلاصی یابی.


پیر گفت:زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم.


سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند .

برگرفته از:گزیده طنز عبید زاکانی ،کتاب همشهری-عبید زاکانی

 

************************

 



تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 00:32 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 كاسه زهر - طنز


کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد
روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند
به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری
خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل
را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، کودک گفت اگر قول بدهی مرا نزنی
به تو راست خواهم گفت.
کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسه
زهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی.

برگرفته از:رساله دلگشا -عبید زاکانی

************************

 

 



تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 00:30 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 ز ميان رضايت نامه ها / صمد بهرنگي - طنز


در مدرسه ای در یکی از روستاها، از شاگردان خواسته بودیم که از پدرشان رضایت نامه ای بگيرند و بیاورند از دویست نفر شاگرد، فقط یکی بود که پدرش از او راضی نبود دیگرشاگردان رضایت پدر و مادر خود را فراهم کرده بودند! اما در این میان جمله های خوشمزه و بی معنا نیز وجود داشت که چند تا از آنها را در زیر برایتان می نگارم



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 00:29 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 دمدمي / علي اكبر دهخدا - طنز

 

اگرچه دردسر می دهم، اما چه می توان كرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش می پوسد. ما یك رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یك سال بود موی دماغ ما شده بود34 كه كبلایی ! تو كه هم از این روزنامه نویس ها پیرتری هم دنیا دیده تری هم تجربه ات زیادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته ای پس چرا یك روزنامه نمی نویسی؟!



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 00:26 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 تأثير دعا - طنز

مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد. 


ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند. 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 05 مرداد 1393 | 00:25 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران