
چرا بر شهر ببارد؟
نه خاکی که بوی باران بگیرد
نه سقفی که صدایش را بشنود
نه چشمه ای که بجوشد
نه چشمی که تر شود
نه دلی...
که بلرزد.

باران
زد
به در و دیوار
...
باز در ها بسته
پنجره ها دیوار
دیوار ها بلند
...
سفرنامه ی باران
به بلندای آسمان با شکوه
به مساحت زمین غم بار
روزهايي كه مي بينمت ، نفسم مي گيرد
و روزهايي كه نيستي ، دلم
اما تو باش ...
تحمل اولي آسان تر است ...
دو صد منزل گفتيم عاشقيم و دگر هر چه باد ا باد
آغاز كرده سفر را به نام او
با كلوله بار ، باور و ايمان ، از ابتدا با دست هاي گره كرده، با يقين در جستجوي آنكه بپوييم راه او
در آرزوي آنكه بخوانيم ، نواي عشق مقصد ، رسيدن تا قله هاي نور در هر نفس ، اميد ،
با هر قدم ، سلام آيين لب ، دعا تنها به شوق رسيدن
نمي رويم ما عاشقان ِ مسير ِ سعادتيم
دلدادگان ِ همسفران ِ رفيق ِ راه ما ، واژه واژه محبت سروده ايم
هرگز مباد ، شكوه ز خار ِ كنار ِ گل
خرسند از آنكه خارهاي جهان ، گل نموده اند !
با چشم دل ، چه آيه هاي فراوان كه ديده ايم
ادامه مطلب
دلم آغوش مي خواهد...
نه مرد
نه زن
خدايا... زمين نمي آيي؟؟؟

دليل تنهايي مان اينست
دلمان پيش كسي است كه حواسش پيش ما نيست
و حواسمان پيش كسي است كه دلش پيش ما نيست
.jpg)
خدايا!
راهي نمي بينم
آينده پنهان است
اما مهم نيست

من هرگز نگذاشته ام و نمي گذارم
روي نيمكت خاطراتم به غير از تو هيچ كس بنشيند
حتي غبار ...

يك عمر قفس بست مسير نفسم را
حالا كه دري هست مرا بال و پري نيست
حالا كه مقدر شده آرام بگيرم
سيلاب مرا برده و از من اثري نيست
بگذار كه درها همگي بسته بمانند
وقتي كه نگاهي نگران پشت دري نيست .
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...