خدايا كجاي كتاب قانونت نوشته اند
آنكه زخم بر دل عاشق نهاد جرمي ندارد
و آنكه رنج كشيد مي بايست غم خود را تا ابد در دل نهان كند
خدايا دلي داده بودي ، ديگر طاقت بار غم را ندارد
دوش هايم سنگيني مي كنند
كمرم خم شد
قلبم شكست
ساده مي گويم خدايا خسته ام از ماندن
شب و روزم در غم و اندوه سپري مي شود
اگر ميخواهي مرهمي بر زخم دلم بگذراري
مرا ببخش
مرا ببر
مرا از اين زندان غم رها كن
چه كنم امشب چشم هايم باراني است
بار سفر بسته ام ، كوله ام غرق غم است
تكه ناني خشكيده در دست دارم كه در بزم سفر ، با آب چشم آن را تر كنمهر چند سفر پيچ و خم هايي دارد
راه گلويم بسته
بغض ها در نفسم
قلبها در تپش است
گويي اينبار هم كه به ديدارش مي روم مرا نپذيرد
انگار باز هم وقت سفر نيست
و باز هم خواهد شكست قلب زخمي و ترك خورده ي من
و گويي اصلا سواري در راه نيست !
و چه دشوار است كه ناگاه در جاده هاي انتظار
به سوي عطر ياس روي و او را نيابي
و چه سخت است كه اينبار در تنهايي شب
همچون غبار سهمگين دريا
تنها و بي اميد از اين كوچه گذر كني
و چه دشوار تر
حتي اميد يك لحظه ديدنش را
نداشته باشي.
خدايا ...
درد دادي و درمان نيز هم
اما درد من درماني ندارد نيز هم
پس صبرم را بي نهايت كن
تا دردم پنهان شود.

دارم فکر میکنم،
اگر زمین هم مثل آسمان بود چه می شد؟
اگر هر کسی راه خود را می رفت،
و هیچ راهی برای ادامه دادن و گذر از آن،
باقی نمی گذاشت.
مثل پرنده ها، که از آسمان می گذرند.
و هیچ راهی به جا نمی گذارند
تا دیگر پرنده ها آن را دانبال کنند.
آسمان همیشه خالی است،
و هر پرنده مجبور است راه خود را پیدا کند
آیا این طوری بهتر نبود ؟؟؟

تو چه ساده ای و من چه سخت
تو پرنده ای و من درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر زیر پای توست
من ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع میرسی و من
سال هاست دیر کرده ام

خدايا !
حالم را تكان بده
خيلي وقت است ، دلخوشي هايم ته نشين شده اند ...
ناگهان شب هنگام در فراسوي نگاهت
نگاهم به نگاهت نظر افتاد
و سكوت مبهم چشمهايت ، چشم هاي اشكبارم را در سياهي شب
همچو امواج دريا ، موج آگين كرد
و دل و دستم ، به لرزه افتاد
قلبم كه تمام وجودم از عشق تو سرشار بود را به طپش انداخت
و تو چه ساده گذر كردي ، دريغ از يك كلامي كه شايد آغاز ديگري بود
و تمام شب را در سياهي به نيمه گذراندم
و چه ساده بود برايت
و چه دشوار بود برايم

خداوندا ، خستگي و خشم بيزاري درونم را مي بيني؟
خداوندا شكسته شدن روحم را مي بيني؟
به اينها پاسخي بده كه من از تيزترين كاردها هم بيشتر بريده ام.
آري من بريده ام !
خداوندا به بريدگي هايم چسب بزن!

خدايا ، خواهش كه نه ... التماست را ميكنم !
دو راهي هاي زندگيم را بردار ...
من همين يك راه ، را هم اشتباه مي روم.

برف سفید از حوصله ی ابر سیاه خارج بود
می چرخید
و
می گردید
و
زمین همه ی حساب و هندسه اش را بر هم زد
آب شد
رو سیاه شد
و
بالاتر از سیاهی رنگی نیست
برف سفید نشست...
به عزای خود!
چه بازی های تلخی دارد این چرخ!
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...