آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

خدايا كجاي كتاب قانونت نوشته اند

آنكه زخم بر دل عاشق نهاد جرمي ندارد

و آنكه رنج كشيد مي بايست غم خود را تا ابد در دل نهان كند

خدايا دلي داده بودي ، ديگر طاقت بار غم را ندارد

دوش هايم سنگيني مي كنند

كمرم خم شد

قلبم شكست

ساده مي گويم خدايا خسته ام از ماندن

شب و روزم در غم و اندوه سپري مي شود

اگر ميخواهي مرهمي بر زخم دلم بگذراري

مرا ببخش

مرا ببر

مرا از اين زندان غم رها كن

 


 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 08:29 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

چه كنم امشب چشم هايم باراني است

بار سفر بسته ام ، كوله ام غرق غم است

تكه ناني خشكيده در دست دارم كه در بزم سفر ، با آب چشم آن را تر كنمهر چند سفر پيچ و خم هايي دارد

راه گلويم بسته

بغض ها در نفسم

قلبها در تپش است

گويي اينبار هم كه به ديدارش مي روم مرا نپذيرد

انگار باز هم وقت سفر نيست

و باز هم خواهد شكست قلب زخمي و ترك خورده ي من

و گويي اصلا سواري در راه نيست !

و چه دشوار است كه ناگاه در جاده هاي انتظار

به سوي عطر ياس روي و او را نيابي

و چه سخت است كه اينبار در تنهايي شب

همچون غبار سهمگين دريا

تنها و بي اميد از اين كوچه گذر كني

و چه دشوار تر

حتي اميد يك لحظه ديدنش را

نداشته باشي.

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 08:27 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

   

    خدايا ...

درد دادي و درمان نيز هم

اما درد من درماني ندارد نيز هم

پس صبرم را بي نهايت كن

تا دردم پنهان شود.

 

 



تاريخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 08:25 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 

دارم فکر میکنم،
اگر زمین هم مثل آسمان بود چه می شد؟
اگر هر کسی راه خود را می رفت،
و هیچ راهی برای ادامه دادن و گذر از آن،
باقی نمی گذاشت.
مثل پرنده ها، که از آسمان می گذرند.
و هیچ راهی به جا نمی گذارند
تا دیگر پرنده ها آن را دانبال کنند.
آسمان همیشه خالی است،
و هر پرنده مجبور است راه خود را پیدا کند
آیا این طوری بهتر نبود ؟؟؟

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 11 اسفند 1393 | 12:54 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 تو چه ساده ای و من چه سخت

تو پرنده ای و من درخت

آسمان همیشه مال توست

ابر زیر پای توست

من ولی همیشه گیر کرده ام

تو به موقع میرسی و من

سال هاست دیر کرده ام

 



تاريخ : جمعه 08 اسفند 1393 | 12:52 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

 

خدايا !

حالم را تكان بده

 

خيلي وقت است ، دلخوشي هايم ته نشين شده اند ...

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 05 اسفند 1393 | 15:24 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

ناگهان شب هنگام در فراسوي نگاهت

نگاهم به نگاهت نظر افتاد

و سكوت مبهم چشمهايت ، چشم هاي اشكبارم را در سياهي شب

همچو امواج دريا ، موج آگين كرد

و دل و دستم ، به لرزه افتاد

قلبم كه تمام وجودم از عشق تو سرشار بود را به طپش انداخت

و تو چه ساده گذر كردي ، دريغ از يك كلامي كه شايد آغاز ديگري بود

و تمام شب را در سياهي به نيمه گذراندم

و چه ساده بود برايت

و چه دشوار بود برايم

 

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 05 اسفند 1393 | 15:18 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

خداوندا ، خستگي و خشم بيزاري درونم را مي بيني؟

خداوندا شكسته شدن روحم را مي بيني؟

به اينها پاسخي بده كه من از تيزترين كاردها هم بيشتر بريده ام.

آري من بريده ام !

 

خداوندا به بريدگي هايم چسب بزن!

 

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 04 اسفند 1393 | 09:03 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

خدايا ، خواهش كه نه ... التماست را ميكنم !

دو راهي هاي زندگيم را بردار ...

 

من همين يك راه ، را هم اشتباه مي روم.

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 04 اسفند 1393 | 08:56 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 

 

برف سفید از حوصله ی ابر سیاه خارج بود

می چرخید

و 

می گردید

و 

زمین همه ی حساب و هندسه اش را بر هم زد

آب شد

رو سیاه شد

و 

بالاتر از سیاهی رنگی نیست

برف سفید نشست...

به عزای خود!

چه بازی های تلخی دارد این چرخ!

 



تاريخ : شنبه 02 اسفند 1393 | 09:20 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران