تو بگو تا به كي بغض در گلو رسوخ كند؟
تا به كي زخم بر دل نشان كند؟
تو بگو تا به كي چشم به جاده نهم؟
تا به كي در ره تو جان دهم؟
رمق بر جان ، بي جانم نمانده !
نشان از من ، دگر بر تو نمانده !
ادامه مطلب
.jpg)
خوب ببين ...
زندگي زيباست ...
رنگا رنگ ...
روزها خوبند ...
ماه ها بهترند ...
و سالها عالي ترند ...
مي گذرند ...
و تو تمامي خوبي ها را تجربه ميكني ...
قدم هايت كه ايستاد ...
روبروي ِ خدايي ...
روي ِ ماه ِ خدا را همانجا ببوس
.jpg)
امروز درختي را بعد از يكسال ديدم ، خشكيده بود
گفتم: درخت تو چرا خشكيده اي؟
گفت: بعد از آن روز كه تو رفتي رفيقت را با ديگري ديدم كه زير سايه ام مينشست و به " تو " ميخنديد!
برخيز كه راه تو را مي خواند
برخيز كه چشم تو را كم دارد
صاف و هموار نمودم ره انتظار را
تا ببينم ديده چون ماهت را
بيا كه صبح فردا طلوع ندارد
بيا كه آدينه هاي فردا غروب ندارد
از اين طلوع تا طلوع ديگر بسيار است
آنجا كه بايد ببينم رنگ كلامت
سپيده هاي هر روز بهانه اي ست براي دوباره زيستن
اگر تو باشي و نويد سپيده سر دهي
بي شك نفس براي تو مي طپد و دل به شوق ديدار تو لحظه شماري مي كند
كاش هر لحظه طلوع بود يادم مي كردي
دلخوش به راه و جاده و نسيم صبحگاهي شده ام
تا عطر نفس هايت را برايم هر لحظه تداعي كند
كاش طلوع برايم غروب نشود
كاش طلوع رنگي دوباره به خود گيرد
كاش احساس خشكيده نشود.

امشب دلتنگیم را
به باد خواهم سپرد ،
و غمم را
به دوش کوه،
و اشکم را
به دریا،
شاید
در استتار آخرین خورشید ،
بر قلبم نوری دوباره بتابد...
پروردگارا
پناهم باش تا مظلوم روزگار نباشم !
رهایم نکن تا اسیر دست روزگار نگردم !
یاورم باش تا محتاج روزگار نباشم !
بال و پرم باش تا که مصلوب این روزگار نگردم !
همدمم باش تا که تنهای روزگار نباشم !
کنارم بمان تا که بی کس روزگار نگردم !
مهربانم بمان تا به دنبال روزگار نامهربان نباشم !
عاشقم بمان تا عاشق این روزگار پست و بی حیا نگردم !
و خدایم باش تا بنده این روزگار نباشم !

این روزها
دلم اصرار دارد
فریاد بزند
اما...
من جلوی دهانش را می گیرم،
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!
این روزها من ...
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،
خط خطی نشود!
سکوتی می کنم به بلندی فریاد ...
فریادی که فقط و فقط خدا آگاه باشد
از راز دلم
از این روزهای تنهایی و دوری و ...!
حسرت ، که در این هجــــــــــوم تاریکی
صدای دل هم به جایی نمی رسد!

فقط برو..."
ماندن همیشه خوب نیست؛رفتن هم همیشه بد نیست!
گاهی رفتن بهتر است،
گاهی باید رفت،
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.
اگر بروی،شاید با دل پر بروی و اگر بمانی،با دست خالی خواهی ماند.
گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی نیست،با خود برد،
مثل یاد،مثل خاطره،مثل غرور
وآنچه ماندنی ست را جا گذاشت،
مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند
رفتنت ماندنی می شود،وقتی که باید بروی،بروی!
وماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی،بمانی!
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.
برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوشِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد!
عشقت را بردار و برو،
خوب برو،
زیبا برو،
شاد برو،
شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت،عشق شناخت!!!
برو،فقط برو

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...