
از كسي كه دلش گرفته...
نپرسيد چرا؟
آدمها وقتي نمي توانند دليل ناراحتيشان را بيان كنند...
دلشان ميگيرد ...
خدايا...
ميدانم اين روزها از دستم خسته اي
كمي صبر كُن ، خوب ميشوم ...
بگذار باران بزَند ...
دلم بگيرد ...
ميروم زير آسمانت ...
دستهايم را مي سپارم به دستت ...
سرم را ميگيرم به سمتَت
قلبم مال تو ، اشكهايم كه جاري شود ، ميشوم هماني كه دوست داري ...
پاك ، استوار ، اميدوار ...
بگذار باران بزند ...
ريسمان پاره را ميتوان دوباره گره زد
دوباره دوام مي آورد ، اما هر چه باشد ريسمان پاره اي است
شايد ما دوباره همديگر را پيدا كنيم
اما در آنجا كه تركم كردي
هرگز دوباره مرا نخواهي يافت !!!


غم بي تو ماندن آنچنان سنگين است
كه به هر آيينه مينگرم ميشكند.
مرا كه مي شناسي؟!
خودمم...
كسي شبيه هيچكس ...
كمي كه لابه لاي نوشته هايم بگردي ، پيدايم ميكني ...
شبيه پست هايم هستم ...
" غمگين... مهربان ... صبور... كمي هم بهانه گير"
اگر نوشته هايم را بيابي ...
منم همان حوالي ام...
شبيه باران پاييزي ...
از شلوغي ها به دور ...
و به تنهايي نزديك ...

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تو دریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگ… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.

جایی به اسم تو
آدم هایی به اسم من
و این ضمیر آخر شخص که اینجا انتظار می کشد
بدون هیچ فعلی ، بدون هیچ حرفی
جایی به اسم تو
خیابانهایی که به اسم تو نام می گیرند
و ایستگاه های خسته این خیابان
که همه ی آدمها را دور خودشان می چرخاند
آقا ، من ایستگاه آخر پیاده میشوم
چشمهایم را ایستگاه قبل جا گذاشته ام
اینجا
ایستگاه آخر
جایی به اسم تو
دستهای تو
دستهایی که خیابان را بغل کرده
و چشمهای بسته ی من
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...