نه حوصله ي دوست داشتن دارم
نه مي خواهم كسي دوستم داشته باشد
اين روزها سَردم
مثل دي
مثل بهمن
مثل اسفند
مثل زمستان
احساسم يخ زده
آرزوهايم قنديل بسته
اميدم زير بهمن سردِ احساساتم دفن شده
نه به آمدني دل خوشم و نه از رفتني غمگين
اين روزها پر از سكوتم ...
آقا يه مهمون نمي خواي ؟
آقاي مهربون من ، غريبه ها را راه ميدي؟
پشت درت نشسته ام ، گداي با وفا مي خواي؟
آقا ميون آدما ، غريبه اي مسافرم
از همه جا رونده شدم ، آقا پناه من ميشي؟
ادامه مطلب
هنوز دلخوشم به " خدانگهدارت "
اگر نمي خواستي برگردي
اصراري نبود كه خدا مرا نگه دارد

بگوييد روي سنگ قبرم بنويسند:
اگر تنها نبود شايد اصلا قبري اينجا نبود!
دست بر دلم مگذار
ميسوزي...
داغ خيلي چيزها بر دلم مانده !!!
حَراج كرده ام ؛
تنهائيم نصف قيمت...
سوگِ خاطره ها خَرج ميخواهد ديگر...
آيينه مي گويد:
پير شدي...
موهاي مشكي ات سپيد شد
عيبي ندارد آيينه
موهايم را رنگ ميكنم
دوباره جوان مي شوم
دلم با بغض ميگويد:
ميشود مرا هم رنگ كني؟
زير لب ميگويم
دلكم كدام تكه ات را رنگ كنم؟؟؟
هميشه يه فرصتي براي شروع كردن ميتوان يافت ...
در حالي كه ما اكثر اوقات به تمام كردن فكر ميكنيم.
قول بده كه خواهي آمد ، اما هرگز نيا !
اگر بيايي همه چيز خراب ميشود !
ديگر نمي توانم اينگونه با اشتياق به دريا و جاده خيره شوم !
من خو كرده ام به اين انتظار
به اين انتظار
به اين پرسه زدن های در اسكله و ايستگاه !
اگر بيايي من چشم به راه چه كسي بمانم؟
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...