آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

 

كافه چي ...

امشب قهوه نمي خواهم

فقط بگو امروز به كافه ات سر زد؟

روي كدام صندلي نشست؟

آهاي كافه چي حواست هست؟

قهوه نمي خواهم ، جواب مي خواهم!

 



تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 12:00 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 ª         غزل شمارهٔ۱



ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا


خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

 

************************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 10:14 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

ª      

راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را

 

سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام

این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

 

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند

شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را

 

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند

این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

 

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور

چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را

 

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم

دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

 

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند

خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را

 

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی

پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

 

*****************

 



تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 10:02 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 ª      

ای غره ماه از اثر صنع تو غرا
وی طره شب از دم لطف تو مطرا

نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت
انگیخته برصفحهٔ کن صورت اشیا

سجاده نشینان نه ایوان فلک را
حکم تو فروزنده قنادیل زوایا

هم رازق بی ریبی و هم خالق بی عیب
هم ظاهر پنهانی و هم باطن پیدا

مامور تو از برگ سمن تا بسمندر
مصنوع تو از تحت ثری تا بثریا

توحید تو خواند بسحر مرغ سحر خوان
تسبیح تو گوید بچمن بلبل گویا

برقلهٔ کهسار زنی بیرق خورشید
برپردهٔ زنگار کشی پیکر جوزا

از عکس رخ لاله عذران سپهری
چون منظر مینو کنی این چنبر مینا

بید طبری را کند از امر تو بلبل
وصف الف قامت ممدودهٔ حمرا

از رایحهٔ لطف تو ساید گل سوری
در صحن چمن لخلخهٔ عنبر سارا

تا از دم جان پرور او زنده شود خاک

در کالبد باد دمی روح مسیحا

خواجو نسزد مدح و ثنا هیچ ملک را
آلا ملک العرش تبارک و تعالی

*****************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 10:00 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

ª  

زآتش پنهان عشق ، هر که شد افروخته

دود نخیزد ازو ، چون نفس سوخته

دلبر بی خشم و کین ، گلبن بی رنگ و بو ست
دلکش پروانه نیست ،شمع نیفروخته

در وطن خود گهر ، آبله ای بیش نیست
کی به عزیزی رسد ، یوسف نفروخته

مایه ی ارام دل ،چشم هوس بستن است
از تپش آسوده است ،باز نظر دوخته

شاید کاید به دام ،مرغ پریده ز چنگ
گرم نگردد دگر ، عاشق وا سوخته

داروی بیماری اش ، مستی پیوسته است
چشم تو این حکمت از پیش که آموخته ؟

آمد و آورد باز ، از سر کویش کلیم
بال و پر ریخته ، جان و دل سوخته .

  *****************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 09:52 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 

خدايا !

ببخش كه امانت دار خوبي نبودم...

دلي كه داده بودي شكست ...



تاريخ : شنبه 06 دی 1393 | 18:04 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

خدايا ...

آغوشت را امشب به من مي دهي؟

براي گفتن چيزي ندارم

اما براي شنفتن حرف هاي تو گوش بسيار ...

مي شود من بغض كنم

تو بگويي: مگر خدايت نباشد كه تو اينگونه بغض كني ...

مي شود من بگويم خدايا؟

تو بگويي: جان ِ دلم ...

مي شود بيايي؟

تمنا مي كنم ...


 



تاريخ : شنبه 06 دی 1393 | 17:48 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

دلم گرفته است يا دلگيرم

يا شايد هم دلم گير است

نمي دانم

اصلا هيچ وقت فرق بين اينها را نفهميدم

فقط مي دانم دلم يك جوري مي شود

جوري كه مثل هميشه نيست

دلم كه اينطور مي شود ، غصه هاي خودم كه هيچ 

غصه هاي همه ي دنيا مي شود غصه ي من

بعد دلم بدجور غروب زده ميشود...



تاريخ : شنبه 06 دی 1393 | 17:45 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

دلم بهانه ي " تو " را دارد!

تو مي داني بهانه چيست؟

بهانه ، همان است كه شب ها خواب از چشم خيس من مي دزدد

بهانه همان است كه روزها ميان انبوهي از آدم ها ، چشمانم را پي تو مي گرداند.

بهانه همان صبري است كه به لبانم سكوت مي دهد ؛ تا گلايه اي نكنم از " نبودنت "



تاريخ : شنبه 06 دی 1393 | 17:41 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

 اگر جاي دانه هايت را كه روزي كاشته اي فراموش كردي

باران ؛ روزي به تو خواهد گفت كجا كاشته اي ...

پس " خير " را بكار

 روي هر زميني ...

و زير هر آسماني ...

براي هر كسي...

تو نميداني كي و كجا آن را خواهي يافت؟!

كه كار نيك هر جا كه كاشته شود به بار مي نشيند...

و اثر زيبا باقي مي ماند

حتي اگر روزي صاحب اثر ديگر حضور نداشته باشد...



تاريخ : شنبه 06 دی 1393 | 17:37 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران