كمي عوض شدم...
ديريست از خداحافظي ها غنگين نميشوم...
به كسي تكيه نميكنم ...
از كسي انتظار محبت ندارم ...
خودم بوسه ميزنم بر دستانم ...
سر به زانوهايم ميگذارم ...
سنگ صبور خودم ميشوم ...
چقدر بزرگ شدم يك شبه ...

تمام دردهايم را در يك جمله تحمل ميكنم ...
خدايا !
ميدانم كه ميبيني ...
خدايا ديدي ...؟
كلي باران فرستادي ، تا اين لكه ها را از دلم بشويي ...!
من كه گفته بودم لكه نيست ...!
زخم است ... زخم دل ...
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!
و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همه؟ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...
تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....
دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................
نمیــــفروشــــــــم..!!!!
کسانی هستند که ناخودآگاه از خودمان می رنجانیم ؛
مثل ساعتهایی که صبح دلسوزانه زنگ می زنند
و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم ،
بعد می فهمیم که خیلی دیر شده
چقدر خوب گفتي شهريار:
دگر درمان دردش دير شد دل چه زود از سير عالم سير شد دل

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...