
زيباترين ستايشها ، نثار آنكه
كاستي هايم را مي بيند و باز هم دوستي را بجا مي آورد.
نام کتاب: دایی جان ناپلئون
نویسنده: ایرج پزشکزاد
دایی جان ناپلئون نام اثری طنز از طنزپرداز نامی ایران، ایرج پزشکزاد است که در سال ۱۳۴۹ خورشیدی به رشتهٔ تحریر درآمدهاست.
کتاب دایی جان ناپلئون جزو پر فروشترین کتابهای ایرانی است و در سال ۱۹۹۶ به انگلیسی ترجمه شده است.
کتاب دائی جان ناپلئون با لحنی طنز آمیز و دلنشین برخی صفات مردم ایران را در قالب داستانی پر نشیب و فراز و جذاب به ریشخند میگیرد. کتاب خواننده را ضمن لذت بردن از طنز شیرین کتاب به تفکر وا میدارد.
سعید شخصیت اصلی داستان،جوان عاشق پیشه و کم تجربه ایست که عاشق دختر دایی خود ی شود.سعید در راه رسیدن به عشق خود از عمو اسدالله راهنمایی می گیرد. عمو اسدالله شخصیت دوست داشتنی و شیرینی را متجلی میسازد که تلخیهای روزگار از او مردی با تجربه و آسان گیر ساختهاست.
این کتاب از شاهکارهای ادبیات ایرانی به شمار میرود.
*******************
نام کتاب: برای آن بسوی تو می آیم
نویسنده: جی پی واسوانی
ناشر: دایره
مترجم: فریبا مقدم
این کتاب برای هر یک از ما منظور شده است.با ما مستقیما سخن می‑گوید: گویی اعماق ضمیر درون را می‑نگرد و راه‑حلهایی برای مشکلات سخت و جدی ارائه می‑دهد.
همچنان‑که با این کتاب پیش می‑روید, از ایمان, عشق, آرامش و سرور لبریز می‑شوید.این کتاب بهشما آرامش می دهد.
*******************
نام کتاب: خشم و هیاهو
نویسنده: ویلیام فاکنر
ناشر: انتشارات نگاه
مترجم: بهمن شعله ور
اولین رمان بزرگ ویلیام فاکنر «خشم و هیاهو» است. داستان زوال زندگی «کامپسون» را از سال ۱۸۹۸ تا سال ۱۹۲۸ نشان میدهد.
خصوصیت تکنیکی برجستهٔ خشم و هیاهو استفاده از چهار نگاه مختلف در روایت فروپاشی خانوادهٔ کامپسون است. از ذهن ناتوان بنجی به ذهن وسواسی کونتین و سپس حرکت به ذهن متفاوت و یا بیاندازه وسواسی جیسون و در آخر نیز به سوی دنیای عینی دیلسی. به این ترتیب حرکت خواننده را در این رمان، حرکتی از سادهلوحی و معصومیت به سوی روشنگری فزاینده مییابیم.
*******************

سرخي چشم كبوتر هيچ ميداني ز چيست؟
نامه ام ميبرد و بر درد دلم خون ميگريست...

تازگي ها از خواب كه بيدار ميشوم
تازه كابوس هايم آغاز ميشود ...
در كودكي
پاكن هايي ز پاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستانمان از آه بود
برگ دفترهايمان از كاه بود
تا درون نيمكت جا ميشديم
ما پر از تصميم كبري ميشديم
با وجود سوز و سرماي شديد
ريزعلي پيراهنش را ميدريد
كاش ميشد باز كوچك ميشديم!!!
چشم هايم را ميبندم
كور بودن را به ديدن جاي خاليت ترجيح ميدهم
دگر از قافيه افتاد غزل هاي دلم
و شكست از غم غربت قد و بالاي دلم
گوشه نشين گذر چشم تو بود
گذر از كوچه ي ديگر نكند پاي دلم
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...