آفتابی در دلم می درخشد و کهنه کتاب عشق را ورق می زنم
از آن سوی مرگ باز می گردم با سبدی از خواب های سیب آلود
آمده ام به کنار نهر لحظه های آبی رنگ
تا بشویم این سیب های خواب آلود
.jpg)
حكايت ما آدم ها...
حكايت كفشايه كه اگه جفت نباشند
هر كدومشون هر چقدر شيك باشند هر چقدر هم نو باشند ؛
تا هميشه لنگه به لنگه اند...
كاش خدا وقتي آدم ها رو مي آفريد ...
جفت هر كس رو باهاش مي آفريد...
تا اين همه آدمهاي لنگه به لنگه زير اين سقف ها...
به اجبار ، خودشون رو جفت نشون نمي داند...
رنج هاي بسياري متحمل شدم
راه هاي طاقت فرسايي پيمودم
دردهاي بسياري تحمل كردم
و اما اينك...
ادامه مطلب

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می شود و می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.




.jpg)
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...