بعضی چیزا رو نمیشه نوشت نه که نشه نوشت... اون حس نابی که فقط خودت تو وجودت حس کردی!
نه به خط و نه به نوشته قابل درک نیست... باید بذاری توی قلب خودت بمونه!شیرینیش رو فقط خودت! میفهمی و بس...
گاهی میخوای یه "دوستت دارم" بنویسی و بچسبونی هر جا که دلت خواست...
هر کی هم دید در جواب توضیحی که ازت میخوان فقط یه لبخند بزنی...
لبخند...:))))))) و هیچی نگی! همین!
آرام بی آرام....
نه این است که حرفی برای گفتن نیست!
نه حتّی نشان از رضایت دارد!
وقتی گوشی نباشد، ...
فریاد بیهوده ترین کار دنیا ست!!!
زمان پاييز بود و تو از خود گفتي و من با تمام وجود خواستم برگ هاي زرد غمت را نقش بر زمين كنم.
برگ هاي زرد اندكي خشك شدند ، اما محو نه!
و باز گفتي و گفتي تا به زمستان رسيد، و گاه در ياد برگ هاي زرد خزان بودي!
تمام تلاشم اين بود كه زردي اندوه را به سپيدي برف مانند كنم از برايت.
ادامه مطلب
روزي قلم به قلبم دادي
اين دلم در فكر قلم بود كه چند سطرنوشت
اين سپاس قلبم از قلمت بود:
تو قلم به دست من دادي
الفباي عاشقي خواندي
ادامه مطلب
به نام آن که جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
توانایی که در یک طرفةالعین
ز کاف و نون پدید آورد کونین
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم
وز آن دم شد هویدا جان آدم
ادامه مطلب
امینالدّین عبدالکریمبن یحیی شبستری (معروف به: شیخ محمود شبستری) یکی از عارفان و شاعران سده هشتم هجریست. سال تولّد او را گوناگون و از جمله ۶۸۷ ه.ق. دانستهاند.
ادامه مطلب
حرف هایی هست
بدجور دل میشکنند
بدجور دل می سوزانند
بدجور خراب میکنند
حرفهایی از
نزدیکترین کسانت !
از عزیزترین کسانت
گاهی دلت میخواهد
نزدیک ترین ، آنقدر عزیز نبود
یا اگر بود
کمی بیشـــتر
حواسش
به تاثیر حرفهایش بود...
زندگی همین است
هر خاطره ! غروبی دارد
و
هر غروبی خاطره ای!...
گاهی دلم میخواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد...
سفید باشد... یا حداقل آبی!...
گوش هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم...
دلم یک حس سرد میخواهد...
مثل وقتی که سرت را زیر آب میکنی و همه چیز در کندی زمان و آبی! مکان پیش می رود
آرام آرام...
دلم آرامش میخواهد...
خودم را دوست دارم
از روزی که دریافته ام
جز خودم کسی را ندارم
که دلداریم بدهد
و با همه ی بدیهایم
ترکم نکند
از وقتی خودم را دوست دارم
دیگر تنها نیستم.
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...