آثار و اشعار شاعران بر اساس سبک شعری ، متن ادبی و دل نوشته هاي خودم و ...

دعايم كن خدايا

يا كه نگاهم كن

يا كه صدايت كنم ، پاسخ آن ده

غرق پريشاني ام

در دل اين نيزه زار ، خار ترين خار هام

چشم من سو نداشت ، يك شبه بر خواب رفت

رفت كه تا كم كند ، زحمت اين روزگار

خواب به چشمم برفت

تا كه نبينم ستم ، يا كه غم روزگار ، اشك به چشمم كند

سايه ي من تا ابد ، در پس اين صخره هاست

هيچ نبيند كسي ، تا به كجا مي رود

مي رود آنجا كه او ، گفته بيائيد شما

 

 



تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 14:05 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

ª      

 

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را        

چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را

 

ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم 

وز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را

 

کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید

غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را

 

لبت چون چشمهٔ نوش است و ما اندر هوس مانده

که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را

 

به آب چشمهٔ حیوان حیاتی انوری را ده

که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

 

*******************

 



تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 12:58 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

ª      

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

 

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن

ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

 

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد

می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

 

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

 

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند

گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

 

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

 

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید

تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

 

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید

گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

 

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی

صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

 

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

 

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

 

روی امید سعدی بر خاک آستانست

بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی

 

************************

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 12:23 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

ª      

ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدی

رنج جهان کشیدی گنج جهان ندیدی

 

هرچند جهد کردی کاری به سر نبردی

چندان که پیش رفتی ره را کران ندیدی

 

زان گوهری که گردون از عشق اوست گردان

قانع شدی به نامی اما نشان ندیدی

 

مرد شنو چه باشی مردانه رو سخن دان

چه حاصل از شنیدن چون در عیان ندیدی

 

می‌دان که روز معنی بیرون پرده مانی

گر در درون پرده خود را نهان ندیدی

 

آن نافه‌ای که جستی هم با تو در گلیم است

تو از سیه گلیمی بویی از آن ندیدی

 

گر جان بر او فشانی صد جان عوض ستانی

بر جان مگرد چندین انگار جان ندیدی

 

عمری بپروریدی این نفس سگ صفت را

چه سود چون ز مکرش یک‌دم امان ندیدی

 

نا آزموده گفتی هستم چنان که باید

لیکن چو آزمودی هرگز چنان ندیدی

 

افسوس می‌خورم من کافسوس خواره‌ای را

جز هم‌نفس نگفتی جز مهربان ندیدی

 

تو مرغ بام عرشی در قعر چاه مانده

هم در زمین بمردی هم آسمان ندیدی

 

آخر چو شیر مردان بر پر ز چاه و رفتی

انگار نفس سگ را در خاکدان ندیدی

 

دل را به باد دادی وانگه به کام این سگ

یک‌پاره نان نخوردی یک استخوان ندیدی

 

عطار در غم خود عمرت به آخر آمد

چه سود کز غم خود غیر از زیان ندیدی

 

************************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 12:21 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد 

خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد


اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست 
 
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد


جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت
 
سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد


در غم عشق تو با این ناله های دردناک
 
اخنر بیدادگر را دادگر خواهیم کرد


هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست 
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد


تا جهانی در خور شرح غمت پیدا کنیم
خویش را زین عالم فانی به در خواهیم کرد


تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد


یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه
 
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد


لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد


چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

****************************

 



تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 12:17 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(2)

 ª     


لبت نه گوید و پیــــــداست می‌گــــــــوید دلت آری 

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 

دلت می‌آید آیـــــــــــا از زبــــــانی این همه شیرین 

تو تنهــــــــا حرف تلخی را همیشه بر زبــــان داری

 

نمی‌رنجم اگر بـــــــــاور نداری عشق نــــــــــابم را

که عــــــــاشق از عیــــار افتاده در این عصر عیاری

 

چه می‌پرسی ضمیر شعرهـــــــایم کیست آن من

مبـــــــــــادا لحظه‌ای حتی مرا اینگــــــــونه پنداری

 

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت 

به شرطی که مـــــــرا در آرزوی خویش نگــــــذاری

 

چه زیبــــــــــا می‌شود دنیــــــــا برای من اگر روزی 

تو از آنــی که هستی ای معمّـــــــــــا  پرده برداری

 

چه فرقی می‌کند فریــــــــاد یـــا پژواک جـــــان من

چه من خود را بیـــــــــازارم چه تو خود را بیـــــازاری

 

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حـافظ گفت 

 اگر چه بر صدایش زخمهــــــــــا زد تیغ تــــــاتـــاری  

 *****************



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 11:55 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(1)

 

 

فردا و ديروز با هم دست به يكي كرده

ديروز با خاطراتش مرا فريب داد.

فردا با وعده هايش مرا خواب كرد

 

وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود ...



تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 09:20 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(2)

 

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 17:53 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ 
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 17:48 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)

 

جز او

دلم چيزي نمي خواهد بجز باران

بشويد اين غبار خسته را از تن

و دست مهرباني ، تا كه بگشايد مرا زنجير اين خاك ملال انگيز

به پرواز آورد روح مرا تا او

دلم چيزي نمي خواهد بجز

آمين بعد از يك دعاي ناب

سلامي تا كه شايد

آه شايد

قفل لب هاي مرا ، بر خنده بگشايد  

 دلم چيزي نمي خواهد دگر جز عشق

بسوزاند تمام خارهاي خوار خود خواهي

و گرمايي نشاند بر دل تنگم

و نجواي لبان آسماني

قفل جان اين غريب خاك را با مهر بگشايد

نمي دانم تو را ، اما

دلم

دلم ، چيزي نمي خواهد دگر جز او



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 17:42 | نويسنده : sheroadab-zt | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران