گاه گاهي بيا به شب نظر كنيم
و از تداوم خيال و وهم اين سكوت بي كران گذر كنيم
بيا به شب ،
بيا و دل به اين هراس بي نهايتش ببند
بيا ببين ،
چگونه فوج فوج چشمهاي آسمان به وسعت تمام كهكشان براي قطره اشك هاي تو
براي ناله هاي تو ، مويه مي كنند ...؟
ادامه مطلب
عادت كرده ام تنها توي كافه اي بنشينم
از پشت پنجره آدم ها را ببينم
قهوه ي اي تلخ بنوشم و تا خانه با نبودنت پياده راه بروم

گاهی ما کویریم و خدا باران،
خدا بر ما می بارد،
یکریز و بی امان،
اما کویر خشک است!
اما کویر سفت است!
بارش خدا بر آن فرو نمی رود،
انبوه می شود و راه می افتد،
و سیل به پا می شود،
پر هیاهو و پر غوغا!!
نام این سیل به راه افتاده عشق است، عشق پر هیاهو!!
اما گاهی، ما باغیم و خدا برف،
خدا بر ما می بارد،آرام و بی صدا!
خاک نرم است و پذیرا،
خاک بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ می کند،
و بی هیچ غوغایی، بی هیچ هیاهو،
و کم کم در آن پایین، در عمق پنهان روح،
سفره های آب پهن می شود، اما ما خاموشیم!!
هرچند باز عاشقیم...
تـو هم تلخ بودی ! تلــخ !
درست مثل قطره های فلج اطفالی که در کودکی به خوردم می دادند !
غافل از اینکه این بار تلخی تــو دلم را فلــج کرد . . . !

مي گويند با چشمان بسته نمي شود ديد
آري مي شود
من هر شب به اميد ديدن تو چشمانم را ميبندم ...
وقتي دير آمدي دلم هزار راه نرفت
يك راه رفت
آن هم خانه ي رقيب !!!
خدايا فكر كنم بايد جامو عوض كنم
آخه هر چي داد ميزنم صدام بهت نميرسه.
آب نريختم كه برگردي
آب ريختم تا پاك شود ، هر چه رد پاي توست
از زندگي ام ...
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...