
گنجشكي مي خنديد به اينكه چرا هر روز ، بي هيچ پولي برايش دانه مي پاشم ...
من مي گريستم به اينكه حتي او هم محبت مرا از سادگي ام مي پندارد ...


خيلي سخته كه بخواي با آب خوردن ، بغضت رو بفرستي پايين
اما يه دفعه اشك از چشمات جاري بشه ...


باران می بارد چشم هایم را می بندم و سعی می کنم لبخند خدا را مجسم کنم
شاید لبخند کویر وقتی تشنه می شوند یا لبخند گل ها وقتی سیراب می شوند
ترنمی از لبخند خدا باشد
خدایا از لبخند کویر و گلها چیزی هم نصیب دل شکسته ی من کن!



گفتـــــه بـــــودم:
بــی "تــو" سخت میـگـذرد!
حـرفـــم را پــس مـی گیـــرم.
بــی "تــو" انگــــار اصـلا نمـی گـــذرد!
خدا همون حس قشنگيه كه موقع شادي داريم ...
خدا همون حس شرمندگي اي هست كه موقع گناه داريم ...
خدا همون قدرتيه كه يك مادر واسه مراقبت از بچه هاش داره ...
و خدا همون باوريه كه به قدرت يك پدر ميشه داشت ...
ادامه مطلب

روزاي باروني قطره هاي بارون رو بشمار
اگه بند اومد روي رفاقت من حساب كن
نه كم مياد و نه بند مياد.
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...