از لحظه ای که فهمیده بود قراره رئیس جمهور به اهواز (خوزستان) بیاد ، خیلی خوشحال شده بود . توی دلش یه احساس خوبی داشت . از اینکه بالاخره اونی که خودش بهش رأی داده و انتخاب شده رو می تونس از نزدیک ببینه . میگفتن این روحانی با بقیه روحانیا فرق می کنه . با اینکه خودش اصالتاً شمالی بود ولی از اینکه می دید اولین سفر استانی رئیس جمهور به خوزستانه خوشحال بود . با چند نفر از همکارای قدیمش قرار گذاشته بودن که فردا برای استقبال به فرودگاه برن .
ادامه مطلب
یه روز تکراری دیگه هم به پایان رسیده بود . با اینکه خبری از خورشید نبود ولی هنوز بوی گرما توی خوزستان به مشام می رسید . انگار این تابستون نمی خواد تموم شه . رطوبت هوا و گرما ؛ وقتی دست به دست هم میدن تصویری از جهنم رو برای ما می سازن . صدای جیرجیرک ها از توی باغچه . . . اینا هم آفریده شدن که فقط و فقط وقت آرامش ، به ما آدما عذاب بدن . کتاب خوندن فایده ای نداره . بهتره پاشم برم یه دوش بگیرم ، شاید آروم بشم .
ادامه مطلب
هي پاييز ابرهايت را زود بفرست
شستن اين گرد غم از دل من
چندين پاييز باران ميخواهد ...
کجای قصه زندگی من نوشته بودی نامت را؟ ابتدا یا انتها؟
روزی زود آمدی و زود رفتی. روز دیگر دیر آمدی و میخواهی باشی. در این کویر خشک و سرد که احساسم را خشکانده کجا می خواهی بایستی. بی احساس برگی بر درخت نمی ماند و جوانه ای ریشه نمی دواند در دل هیچ زمینی. توی کدامین گلدان این بذر پر از عشق را بکارم تا بروید و جوانه زند و باز زندگی لبخندی دیگر زند . اینجا همه جا خشک خشک است. سرد سرد.
ادامه مطلب
دلم براي پاييز خودم تنگ شده
دل پاييزي خودم
كاش اشكي بود دلم را ميشست
اين روزها آسمان دلم ، آنقدر ابريست كه پاييز هم براي آمدنش استخاره ميكند.
رد پاي عطر پاييز را ميگيرم
كوچه به كوچه
رويا به رويا
در انتهاي كوچه باغ به جاي خاليت ميرسم
چه سخت است حضور عطر تو ميان برگ هاي پاييز زده !
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد
باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست
با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد
هوا گرگ و میش بود . یه روز زمستون که خورشید به آرومی از پشت کوههای سفیدپوش بیرون می اومد . نور آفتاب از بین شاخه های بی برگ درختا ، خودشو به زمین می رسوند . صدای خروس از هر محله ای به گوش می رسید . شهر در حال بیدار شدن بود . ستاره های آسمون رفته رفته خاموش می شدند . صدایی از شلوغی و بوق ماشین ها به گوش نمی رسید . با اینکه برف چند روز پیش آب شده بود ولی هنوز به راحتی می شد سرما رو توی دل زمین حس کرد . شاید بشه گفت که اون موقع ، شلوغ ترین جای شهر ، نانوایی بود که بوی نان گرمش تا چند خیابون دورتر به مشام می رسید . توی پارک روبروی نانوایی عده ای از کارگرای شهرداری مشغول خوردن صبحونه بودند . در بین مشتریان نانوایی ، میترا خانوم هم دیده میشد .
ادامه مطلب
ساعت تقریباً 9 شب بود . با اینکه فقط 2 هفته از شب یلدا میگذشت ؛ ولی چندمین باره که آسمون اهواز شاهد همچین بارندگی بوده . مادربزرگ درحالی که مشغول آماده کردن سالاد برای شام بود ، از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد .
- بچه ها یکی تون بره درو باز کنه ، دایی رضا تون اومده . اون چترو باخودتون ببرین . بازم بارون اومد و زنگ خونه ما خراب شد .
- مامان ، مگه رضا کلید با خودش نبرده ؟
ادامه مطلب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...