يك اسم در ذهنم حك شده
يك عكس در چشمانم قاب گرفته شده
و هزاران خاطره در قلبم خاك ميخورند
من هنوز پرم از نقش تو.
سكوت و صبوري ام را به حساب ضعف و بي كسي ام نگذار
دلم به چيزهايي پاي بند است كه تو يادت نمي آيد ...
تلنگري بزني ، آوار مي شوم ...
شكستني تر از آنم كه محتاج سنگي باشم.
زندگي زيباست چشمي باز كن
گردشي در كوچه باغ راز كن
هر كه عشقش در تماشا نقش بست
عينك بدبيني خود را شكست
ادامه مطلب
هيچ جاي دنيا ، آنقدر شلوغ نيست ، كه نتواني با خدايت خلوت كني ...
و هيچ خلوتي ، به شلوغي احساس با خدا بودن نيست ...
خدايا ...
آغوشت را امشب به من مي دهي؟
براي گفتن چيزي ندارم
اما براي شنفتن حرف هاي تو گوش بسيار ...
مي شود من بغض كنم
تو بگويي: مگر خدايت نباشد كه تو اينگونه بغض كني ...
مي شود من بگويم خدايا؟
تو بگويي: جان ِ دلم ...
مي شود بيايي؟
تمنا مي كنم ...
خدايا...
جاي تو هرگز در جان من خالي نيست
نه در لحظه هاي پر شَرم خطا
نه در تنگناي به اجابت نرسيدن دعا
و نه در هياهوي دلخواه ترين ثانيه ها ...
آنقدر هستي كه بودنت از ياد نمي رود
تنها گاهي از بسياري اندوه
نام تو در سكوت مي ماند
و راه فرياد را نمي يابد...
اما اگر از بودنم جز ذره اي نماند
آن ذره تو را عاشقانه مي خواند !!!
وقتي تمام شهر
ديگر دري به روي تو ، خود را نمي گشود
دستان گرم رفيقي نيافتي
آغوش مهر كسي ، عاشقت نشد
با آن دل شكسته ، كسي مهربان نبود
وقتي كه كوبه هاي نكوبيده اي نماند
ادامه مطلب
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم...
با تو رازی دارم...
اندکی پیشترآی ...
آدم آرام و نجیب ، آمد پیش
زیر چشمی به خدا می نگریست ...
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست ...
ادامه مطلب
ياد من باشد
دو ركعت راز بگويم با او
و بخواهم از او ، كه مرا دريابد
و دل از هر چه سياهي ست ، بشويم فردا
روزن دل بگشايم بر عشق ، تا كه آن نور بتابد بر دل ، تا دلم گرم شود ، يخ دل آب كنم ، تاكه دلگرم شوم
ادامه مطلب
قصه ای دارم!
غصه ام در دل آن جامانده
گاه گاهی دل من میگیرد
بیشتر هنگام غروب
در همان وقت خدا نیزپر از تنهایست
جز خدا نیز کسی تنها نیست
وخدایی که در این نزدیکیست
در همین لحظه به هنگام طلوع
که اذان سردادند
من وضو خواهم ساخت…
اشک چشمانم را
تابه سر منزل زیبای حقیقت برسم…
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...