شايد اگر حالم را مي ديد لحظه اي مكث مي كرد و به عقب بر مي گشت.
نمي دانم مرا نديد و يا اينكه نخواست مرا ببيند.
سخت است اين همه بار غم را با خود ببرم
مني كه هر لحظه و هر ساعت ، لحظه اي از يادش غافل نمي شدم.
حالا چگونه ، براي خود همدم و درد خود مرهم نهم.
ادامه مطلب
خداوندا، بغضم ديگر طاقت در سينه ماندن را ندارد!
بگذار براي هميشه خود را در اين كوير جا مانده رها كند!
بگذار ديگر نفس نفس زدن از يادش برود!
بگذار اين كوير هميشه تشنه از بغض اشك هايم سيراب شود و شايد صداي قطره قطره اشك هايم به گوش زمين و انسان هاي آن برسد و بدانند چه دشوار است كه دلي شكسته مي شود.
ادامه مطلب
رفاقت
رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه
رفاقت گاهی از جنس جنونه
یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا
برای آدمای بی نشونه
همون بی ادعاهایی که گاهی
نمی دونی چقدر عاشق تر از مان
همونایی که حتی از خدا هم
به این آسونیا چیزی نمیخوان
اگه عشقی نبود فقط رفاقت
می تونست عشقو تو دنیا بیاره
نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد
که میتونه رفیقو جا بذاره
ادامه مطلب
گذشتــم ... گـــذشـتــي
مــن از يــک دنيــــا براي تـــــــو
و تـــــــو از مــــن ، بـــراي دنــياي خودت...
عشق دل انگيز
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه
فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
**************************
ادامه مطلب
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
ادامه مطلب
شعر اول
فرو ريزد
به کجا پناه خواهند برد؟
به کجا پناه خواهند برد؟
اين مردمکهاي خون آلود
تارهاي حياتشان را بر کدام گور،گوشه خواهند بست؟
آرام باش شطِ دور دست
آرام باش.
تو هنوز چشمان بي حرکت و مضطربِ آن ماهي کوچک را
ادامه مطلب
خــدايــا شبــيه بـادکـنکي شــده ام
از بغـضهـايــي کـه به اجبــار فــرو داده ام...
التـماســت ميکـنم...
فقــط يـک ســوزن !
تــکه تــکه شــدنـم بــاخــودم...
ديشب در جادهاي سکوت در ايستگاه عشق هرچه منتظر ماندم
کسي براي لمس تنهاييم توقف نکرد
و من تنهاتر از هميشه به خانه برگشتم!
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهاييست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...