این روز ها میشود فهمید
تحمل گرسنگی و تشنگی
چقدر آسان تر از این است
که یک دنیا حرف داشته باشی و نتوانی
روزه ی سکوتت را بشکنی.
همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد.
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد.
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ،احساسی بود که مرا درک میکرد.
حالا من مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند.
گاهی صورت پدر و مادرت را تبدیل به دفتر نقاشی ات میکنی ...
با مداد چین و چروک ، صورتشان را خط می اندازی ...
چشم که باز میکنی ، میفهمی که هیچ پاک کنی نیست که آنها را پاک کند ...
این رسمش نبود که عشق بی حد آنها را اینگونه پاسخ دهی ...
حواست کجاست ؟؟؟
دستانشان را دیده ای ؟ همان دستانی که روزی تو را نوازش می کرد ،
حالا تبدیل به دفتر خط خطی های تو شده است ...
این رسمش نبود ...
وقتی نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم .
جلوی ما یک خانواده پرجمیعت ایستاده بودند . شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباسهای کهنه ولی در
عین حال تمیز پوشیده بودند بچه ها همگی با ادب بودند.
ادامه مطلب
وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست.
وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره.
وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته.
وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری.
ادامه مطلب
ای خدای تنهایی
آن زمان که همگان به انسان پشت می کنند
تنها حضور تو .... تنهایی را طراوت می بخشد
خودت را از ما دریغ نکن......
خدایا !
دل ما را از آن خودت و چشم ما را نگران خودت کن...
چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شوم.
تنـــم نلــرزد
بغضــم نگیــرد
در زمان ما خنده ازران نیست
تا بخواهی نیش خند و پوزخند و زهرخند
اما یک خنده از ته دل ،
کاش میجستی و به دیوار اتاقت میخ میکردی.
من که از درون دیوارهای مشبک شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگینترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من بازآفریننده اندوه ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو
آنچه ماندنیست ورای من و توست...
میگن با هر کی دوست بشی،
شکل و فرم اونو میگیری.
فکرشو بکن اگه با خدا دوست بشی چه زیبا شکل میگیری!
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...