دلم که میگیرد، حجم دنیا کمتر و کمتر میشود؛
دلم که میگیرد، آفتاب مدام رو به زوال است؛
دلم که میگیرد، ابرها همه سیاه میشوند و بارانی؛
دلم که میگیرد، نسیم طوفانی میشود؛
اما همیشه دلم که میگیرد، خدا نزدیکترین است.
تو دیدی اشک چشمم را ولی بی اعتنا رفتی
سکوت گریه هایم را شنیدی ، بی صدا رفتی
همیشه این سوال بی جواب آواره ام میکرد:
مرا لایق ندیدی؟ سیری از من؟ یا ...چرا رفتی؟
من و یادت همیشه باهمیم عاشق تر از دیروز
رفیق نیمه راه عشق ! بدون ما کجا رفتی ؟
عجب دنیای بی رحمی ! تو می رفتی و یک عاشق
تو را با گریه هایش بدرقه می کرد ، تا رفتی
مسیر کوچه های رفتنت بن بست تقدیر است
چرا از سرنوشت عاشقت ، نا آشنا رفتی ؟
تکیه بر عشق و استقرار در خانه دل، امید آرزویی ملکوتی بود؛
تدبیری عقلانی و زیرکانه که روح مضطرب و نا آرام مرا از تشویش نجات داد
و برای من امنیتی در بعد عشق و روح مستقل از جسد و مسکن به وجود آورد.
اما افسوس که خدای بزرگ به این امنیت و آرامش حتی در بعد عشق و روح هم رضایت نداد؛
و نخواست که دل من بر عشق خانه بگیرد و یا دلی استقرارگاه عشق سوزان من گردد.
و از این طریق امنیت و آرامشی برای من تامین شود.
به هرکسی که دل باختم عشق مرا تحمل نکرد و روح سرگشته مرا آرامش نداد و قلب شیفته مرا استقرار نبخشید.
از عشق و آرامش نیز گذشتم
تو چه ساده ای و من چه سخت
تو پرنده ای و من درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر زیر پای توست
من ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع میرسی و من
سال هاست دیر کرده ام
این روزها که می گذرد
هرروز احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور ، مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
حال خوبی ست
گلی را دیدن
و نچیدن از باغ
قامت گل، نشکستن، زیباست
و رها بودن آواز قناری در باغ
عطر گل را تنها
در تن زنده هر باغچه ای بوییدن
حال خوبی ست
نسوزاندن دل
رسم دلدادگی و دلداری
قدر این موهبت عشق بجا اوردن
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن
دو رکعت مهر بجا آوردن
ذکر بارانی دیدار و نگاهی تب دار
آویختم نگاه منتظرم را به پشت در
دل تنگ یک نگاه
شاید که یک سلام
لبخند مهربان
آوای گرم تو
آن لحظه ای که بگویی مرا به مهر :
دیدی که آمدم
اینک بگو تو راز دل تنگ خویش را
آن صد هزار حرف نگفته ز روزگار
آری حدیث هجر
اصلا بگو که حرف حساب دلت چه بود ؟
به یادت هست میگفتی نرو هرگز که من بی تو فراموشم!
به یادت هست که هر لحظه،همه شبها،صدایت هست در گوشم!
کنون آن روزها رفته،توهم رفتی و اینک من شدم تنها،اسیر دردها،غم ها،تمام روزها،شبها...
شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم چرا رفتی از آغوشم،چرا کردی فراموشم؟
چرا از یاد بردی آن همه میثاق دیرین را؟
چرا از یاد بردی آن همه پیمان شیرین را؟
به یادت هست میگفتی،
ادامه مطلب
تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
و آنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم.
دستم را زیر پلکهایم بردم.
با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطره های اشک دیده ام
را برروی صفحه سفید و دست نخورده قلبم کشیدم
و آرام گفتم:دوستت دارم
در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم.
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...