بيا كلاغ
مي رسانمت!
من به آخر قصه نزديكم ...
خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد
و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها تپش تبرزده مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو و من به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منكه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد
محمد علي بهمني
همواره چون من ، نه ، فقط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
سنجر كاشاني
همه راه چاه دارد همه چاه تيغ و دشنه
تو كه تشنه ي حياتي به ديار ما نيايي
ادامه مطلب
فاضل نظري
يك قطره ي آبم كه در انديشه ي دريا
افتادم و بايد بپذيرم كه بميرم
فاضل نظري
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم
ادامه مطلب

وقتي اشك هايم بر روي زمين ريخت تو هرگز نديدي كه چگونه مي گريم.
تو دلم را با بي كسي تنها گذاشتي و چشمانم را به انتظار نگاهت گريان گذاشتي...
امروز هم مي گريم
براي حسرت لحظه هاي كلامم در حضور سكوت تو
و براي كلام بي ترديدت در نجواهاي صبحدمان تشويش من
اما اينبار در اين رويا ، سكوتي از من تا من جاريست.

سكوت ميكنم و عشق ، در دلم جاري است
كه اين شگفت ترين نوع خويشتن داري است
تمام روز ، اگر بي تفاوتم ؛ اما شبم قرين شكنجه ، دچار بيداري است
رها كن آنچه شنيدي و ديده اي ، هر چيز بجز من و تو و عشق من و توتكراري است
مرا ببخش!بدي كرده ام به تو ، گاهي كمال عشق ، جنون است و ديگر آزاري است
مرا ببخش اگر لحظه هايم آبي نيست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاري است
بهشت من! به نسيم تبسمي درياب
جهان ِ جهنم ما را ، كه غرق بيزاري است
كسي آيا؟
كسي مي داند آنجا
يك نفر ، اينجا دلش تنگ است
دلش پر ميكشد تا يك نگاه گرم
هواي چشمهايش سخت باراني ست
كسي آيا دلش تنگ صداي ما نمي گردد؟
هواي دست ما ، در دست هايش نيست؟
نمي خواهد بپرسد حال ما را هيچ كس آنجا؟
كسي ديگر جواب اين سلام خسته را آيا نخواهد داد؟
كسي دلتنگ اين دلتنگ ، آيا هست؟
ادامه مطلب

در زندگي ، سخت ترين چيز ، انداختن گذشته است.
زيرا انداختن گذشتن يعني انداختن تمام هويت، انداختن تمام شخصيت.يعني انداختن خودت.
تو چيزي جز گذشته ات نيستي ، تو چيزي جز شرطي شدگي هايت نيستي.
گذشته تنها چيزي است كه در مورد خودت مي داني.
انداختن آن دشوار است ، سخت ترين چيز در زندگي است.
ولي كساني كه جرات انداختنش را داشته باشند ، فقط آنان زندگي مي كنند.
ديگران فقط تظاهر به زندگي كردن مي كنند.
چرا دلتنگي شده همراهمون
چرا كوه غصه ها زير پامون
چرا آدما شدن نامهربون
چرا مرهم نمي شن برا دلامون
چرا عاشقي شده ز ما جدا
چرا دوست داشتن ما شده دعا
چرا سرزمين قصه ها شده دور دور
ادامه مطلب
گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...